دلشوره های سخنرانی

دوستی خواسته اند که چند خطی هم در مورد رفع یک اضطراب بنویسم: دلشوره هنگام سخنرانی در برابر جمعی. به نظرم یکی از دلایل محتمل این اضطراب، فرض این نکته است که دانش مخاطبین، بسی بیش از سخنران است و در نتیجه، سخنران در برابر شنوندگان خود، به قول معروف، بور شده و اصطلاحاً کم می آورد. در جایی به عنوان توصیه به سخنرانان خواندم که مخاطبین الزاماً چیز عجیب و غریبی از سخنران توقع ندارند و الزاماً دانشی فراتر از او ندارند. این سخنی درست است. به این معنا که شنوندگان ما کم و بیش، اگر از ما کم تر ندانند، افرادی اند مثل خود ما، با تمام ضعف و قوت هایمان. از سوی دیگر، سخنرانی در برابر جمع، با تمام تفاوت هایش، کم و بیش یک گفتگوست، با این تفاوت که طرف دیگر گفتگو ساکت است. در گفتگوی دوسویه هم الزاماً طرف مقابل ما با ما موافق نیست و الزامی هم در توافق نیست و البته ما هم مضطرب نمی شویم.  همین باور در سخنرانی ها نیز صادق است. نکته دیگری هم هست: گاهی، و البته بیش از گاهی!، این باور غلط وجود دارد که سخنران باید عالم مطلق به آن چیزی باشد که در موردش سخن می راند. این هم به گمان من باور درستی نیست. البته سخنران باید بر موضوع و محتوای کلام خود مسلط باشد، اما معنایش آن نیست که علم او علم مطلق است و هر آن چه می گوید درست است و محل اعتراض نیست؛ نقد گفتار او هم از سوی مخاطبینش به معنای نفی او نیست. اساساً حقیقت از طریق همین نقد مکرر حاصل می شود: من چیزی می گویم، شما بخشی از آن را می پذیرید یا فرا می گیرید و بخشی از آن را هم در ترازوی نقد می گذارید. نهایتاً با هم، گامی به پیش می رویم. این نوع گفتمان، ضامن پیشرفت دانش و مفاهمه است، خواه در گفتگوی دوسویه باشیم و خواه در گفتارهای چندسویه. اما گذشته از این ها، غلبه بر دلشوره های سخنرانی راهکارهایی هم دارد: آمادگی و تمرین برای پاسخگویی به پرسش های احتمالی، تقسیم متناوب نگاه بین تمامی حاضرین در جلسه، استفاده از طنز بجا و متناسب با یکی از نکات یا موارد مشهود در جلسه سخنرانی. موارد مذکور، و موارد دیگری که به دلیل پرهیز از تطویل کلام از آن چشم می پوشم، به تسلط ما بر محیط و کاهش اضطرابمان در طول سخنرانی کمک می کند.  

موافقید یا اشتباه می کنم؟

امروز در یکی از کلاس هایم به همنشینی گریزناپذیر اضداد اشاره کردم. گفتم که علی الظاهر تمامی پدیده های هستی در دو قطب متضاد معنا می پذیرند. گفتم که فقدان هر یک از طرفین این زوج های متناظر، طرف دیگر را از معنا تهی می کند. مثال زدم: بدون شب، روز چه معنایی دارد؟ بدون تاریکی، درک روشنایی چگونه میسر است و بی رذیلت، فضیلت چه معنایی دارد؟ تمام مفاهیم با متضاد خود معنا می گیرند: بالا در تقابل با پایین معنا دارد و چپ در تقابل و مقایسه با راست. گرما را در حضور و تقابل با سرما درک می کنیم و حجب و حیا را در تقابل با وقاحت. گفتم که ظاهراً معناپذیری پدیده های خیر و مطلوب، به حضور پدیده های شر و نامطلوب وابسته است. معنای این کلام، ضرورت وجود امر نامطلوب برای نمود و تشخص امر مطلوب است. موافقید یا اشتباه می کنم؟

درس عاشورا: شنای پاک در بحر بیکرانۀ دنیا

فردا عاشوراست. این روز، از هر منظر و مشربی که به آن نگاه کنیم، روزی بس بزرگ و آموزنده است. من، از منظر یک معلم فرضی در هر زمان و مکان محتمل این جهان، به آن نگاه می کنم و دقیقاً آن را کلاس درس می دانم. در این مختصر اما به یک آموزۀ مهم جلسۀ عاشورا اشاره می کنم، البته در حد وسع و توانم و حوصلۀ شما. شاید که پاسخی هم به درخواست دوست ارجمندمان "سایه" باشد در نگارش مطلبی در مورد "حیرت در بحر بیکران": 

 

بر تخته سیاه می خوانیم: اگر دین ندارید، آزاده باشید.در اینجا قصدم تجزیه و تحلیل این آموزه نیست، اما نمی توانم حیرت خود را از عمق معنایی این گفتار پنهان کنم. این آموزه، متضمن دو معنای اصلی است: نخست این که دینداری، الزاماً و قهراً ملازم آزادگی است، یعنی یک دیندار واقعی، حتما فرد آزاده و شریفی است. دوم این که اگرچه دینداری یک فضیلت الهی است، اما هر آزاده ای الزاماً دیندار نیست؛ یعنی کفر، الزاماً و قهراً نافی صفت آزادگی نیست: سپاهیان کفر در نینوا، در صورت عمل به گفتۀ آن سالار سرافراز تاریخ، می توانستند آزاده باشند. چنین نبودند: حق را کشتند و با عبور از حریم  آزادگی، و توجه کنید که بحث من در اینجاست، با عبور از حریم آزادگی، آب بر جبهۀ حق بستند و دستان سقای تشنگان را بریدند و بر پیکر سالار تاریخ عشق، اسب دوانیدند. تنهای بیجان را سر بریدند و خیمه ها را به آتش کشیدند و کودکان را تازیانه زدند. حقیقت را دست بستند و در بارگاه شیطان، با خنده های کریه و دندان نمای زذیلت، بر لب و دندان شهید راه فضیلت کوفتند؛ یعنی مبشر حقیقت را کشتند و همزمان و فراتر از آن با عبور از مرز آزادگی، و با رذالت رفتاری، به اعماق مرداب عفن فرومایگی فرو رفتند.    

    هر چه بود، گذشت و ما مانده ایم و حکایت این تکرار شگرف: چه بسا و بسیار که در نیل به هدف خود از به کارگیری هر گونه روش، ابایی نداریم. بی محابا می گوییم و عمل می کنیم، تهمت می زنیم و جهان را وارونه جلوه می دهیم، در توجیه خود، با تمامی روش های ماکیاولیستی، برای کتمان و قتل و مثله کردن حقیقت تلاش می کنیم. و البته لاجرم، چیزی از آزادگی انسان در ما به جا نمی ماند. آنگاه با تصور توفیق در فریب جهان، چون درختی پوک در اوج صخره ای مشرف به مغاکی عفن می ایستیم. نسیم حقیقت اما، در سحری می وزد و آنگاه، با اندک تلنگری به جایگاه سزاوار خویش فرو می غلتیم. راستی، غفلت انسان در "این بحر بیکران"، حیرت انگیز نیست؟ 

بر سر راهی!

سلام. اگر موافقید، از باب تأخیر چندماه اخیر گزارش کوتاهی بدهم

 1. کم تر در شهر بودم: کوهی تر شده ام و دسترسی ام به شهر، کم تر شده، نامنظم تر. اینترنت این کلبه را هم همین ماه اخیر، برقرار کردم. (می بینید که تکنولوژی تا قله قاف هم آمده است!) 

2. گذشته از گرفتاری های شخصی، که دست از سر ابنای روزگار بر نداشت و نمی دارد و نخواهد داشت، تنبل تر شده ام . می بینید؟ تنبل های روزگار همیشه عذری دارند! 

3. چند کار نیمه تمام داشتم، از جمله: کتابی با عنوان شخصیت پردازی در آثار چخوف که در دانشگاهمان چاپ شده و به زودی روانه بازار می شود. کتاب سه جلدی دیگری هم در نقد ادبیات داستانی به زبان انگلیسی به اتفاق دوتن از همکاران دانشگاهی ام، باز هم در دانشگاه خودمان زیر چاپ داریم.  

4. مدتی هم مطالعه تخصصی می کردم برای پذیرش در دوره دکترای تخصصی زبان انگلیسی. 

5. دیدم به جهان، عوض تر شده است (علامت صفت تفضیلی را برای اسم به کار می برم. چرا؟ به سبک سنت شکنانۀ مولانا؟ نه، بعید می دانم. هیچی، همین جوری).   

6. شور کوه در دل است و سودای کرانه ها در سر. نشسته در شکسته قایقی، در امواجی بلند غوطه ورم. آرامگاه من کجاست؟  

توضیحات: از شطحیات فوق عذر می خواهم.  

استغاثه: لطفا اگر به خواندن تراوشات این مغز مشعشع و متشتت تمایلتان نیست( شعر گفتم با نغمۀ حروف؟) باخبرم کنید تا بی تعارف درِ این دکان دونبش بی درآمد را برای ابد ببندیم. (این نغمه حروف، تکرار این میم و دال ها دست از سر ما بر نمی دارد که نمی دارد، شهر و کوه و دریا هم ندارد. حتی در این قلۀ قاف هم که همین حالا در امواج بلند مه پاییزی غرق شده است و خیس و مرطوب و بارانی  است مثل من و بگذرم. )                                                                        

وضعیت انسان معاصر

hhh

یک ساعتی است به خانه برگشته‌ام. کلاس داشتم و آخر وقت هم جلسه‌ی دفاع از پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد دانشجویی بود با عنوان "بررسی تطبیقی رمان کوری اثر ساراماگو و رمان طاعون اثر آلبر کامو". مشاور پایان‌نامه‌اش من بودم. این دو رمان از نظر فرم و درونمایه با هم شباهت بسیاری دارند و البته، تفاوت‌هایی. این دو رمان، استعاره‌ای از وضعیت انسان معاصر است. در اولین رمان، طاعونی مرگبار به جان اهالی شهر می افتد و همه را درگیر می کند و در رمان کوری، به دلایلی نامعلوم اهالی شهر  یکی پس از دیگری بینایی خود را از دست می دهند. در پایان رمان، باز هم به دلایلی نامعلوم، بینایی به اهالی شهر باز می گردد. یکی از جمله‌های پایانی‌ این رمان، پیام اصلی نویسنده و کلید تحلیل "کوری" است: "چرا ما کور شدیم. نمی دانم. شاید روزی سر در بیاوریم ...فکر نمی کنم که کور شدیم، ما کور هستیم، کوری که می بیند، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند." این دو رمان را، اگر نخوانده‌اید، حتماً بخوانید.

برنج نخرید و نخورید تا افسرده نشوید!

غغ

امروز چهارشنبه، ساعت نه و پانزده دقیقه است و من عازم محل کار. رادیو پیام خبری می دهد با این مضمون که بر اساس یافته‌های محققان، خوردن برنج باعث افسردگی می شود! خبر خوشی است. چون معلوم می شود که دلیل افسردگی این حقیر، نه عدم امکان مالی برای خرید برنج کافی، بلکه خوردن برنج وافی بوده است!در ضمن، کشفیات اخیر محققان فوائدی هم دارد: اول این که دیگر به دلایل پزشکی برنج نمی خورم و در نتیجه، افسردگی هم نمی گیرم. دوم این که به دلیل ناتوانی مالی در خریدبرنج، دچار افسردگی برنجی هم نمی شوم. در ضمن خواهش می کنم که از این به بعد، قهقهه‌ی احتمالی بنده در کوی و برزن و محل کار را به حساب آداب ندانیِ بنده نگذارید. دلِ خوش، از اثرات مستقیم پرهیز از برنج است!

اندر احوال اهل اندیشه و هنر

اهل هنر و اندیشه، در بسیاری از موارد مثل مردم عادی‌اند؛ قابلیت آنها در برخی موارد حتی از مردم عادی هم کمتر است؛ فقط یک ویژگی در آنها هست که در عامه‌ی مردم نیست، یا کمتر است: توجه به پدیده‌های ساده و عبور از آنها جهت نیل به نتیجه‌ای کلی‌تر، نتیجه ای که می تواند زیباشناختی، حسی، فلسفی و یا علمی باشد. مثلاً  همه می دانند که آفتاب نیمروز، با آن که روشن است، چشم را می زند. این را نیز همه می دانند که در سپیده دم، هنگامی که آفتاب تازه سر زده است، اشیاء کم و بیش زیبایی ویژه‌ای دارند. اما آنچه را که همه نمی دانند یا به ذهنشان نمی رسد، امکان قیاس آفتاب در سپیده‌دم و نیمروز با مقولات ارزشی چون حقیقت و دروغ است. به این جمله‌ی آلبر کامو دقت کنید:

Truth, like light, blinds. Falsehood, on the contrary, is a beautiful twilight that enhances every object

یعنی این که «حقیقت، مثل نور، چشم را می زند. برعکس، فریبکاری، سپیده دم زیبایی است که بر درخشش اشیاء می افزاید.» کار ارجمند کامو را می بینید؟ آلبرکامو دو پدیده‌ی آشنا و عینی(آفتاب نیمروز و سپیده دم) را با دو مقوله‌ی حقیقت و دروغ مقایسه و مقابله می کند‌. از همه مهم‌تر این که عادت انسان در پذیرش دروغ و پرهیز از حقیقت را همزمان نقد و تحلیل می کند. ویژگی این نقد نیز، طنز تلخ و گزنده‌ی آن است. این البته هنر است.

حضور ملموس خدا

این عکس را در "چکل سر" ارضت گرفتم، تقریباً بدون استثناء هر وقت به ارضت می روم به این خلوتگاه جادویی سر می زنم. حالا به شاهکار طبیعت در بازتاب خورشید بر تخته سنگ نگاه کنید و به هماهنگی رنگها. گرمای ولرم آفتاب را در کنار تخته سنگ حس کنید و  خنکای غروب کوهستان را در دره‌ی پایین. به برف بازمانده نگاه کنید. بی تردید اگر این تکه برف نبود، این صحنه این قدر قشنگ نبود. به برف سفید و خاک قهوه‌ای و تخته سنگ رنگارنگ دقیق شوید. حق با من نیست؟ نگاه کنید به قامت روستای" کالکت"، که چه راحت در یال روبرو به آفتاب نیمه گرم غروب تن داده است. گوش کنید! در دره‌ی پایین هم، رود نکا نجواکنان به سوی خزر جاری است. خدا چه نزدیک است.

 uuu

عکس یادگاری پیرمرد

سید محمود، پیرمرد ارضتی را بیشتر در حوالی بادله دره می دیدم، روستایی در مجاورت ارضت. از نوجوانی همراه گله بود و حالا هم که پیر شده بود، گله‌ی کوچکش را عمدتاً برای چرا به آنجا می برد. غالباً مواقعی که ارضت بودم و برای کوه پیمایی به طرف بادله دره می رفتم نزدش مهمان می شدم. کنارش می نشستم و گاهی دستی به سفره‌اش می بردم، گپی می زدیم و تکه‌ای نان و پنیر بود و یک دنیا سخاوت کوهستانی. کم حرف بود و گوش‌های سنگینی داشت. یک بار از او عکسی گرفتم. اولش خجالت می کشید پیرمرد، اما خلاصه رضایت داد و روبروی دوربین من ایستاد. الغرض، چند ماه پیش، یک روز باز گوسفندها را برای چرا برده بود طرف بادله دره. قوچ گله‌اش هم، دیده بودمش، از آن قوچ‌های بازیگوشی بود که به قول معروف خیلی هم گوسفند نیستند، یعنی گاهی برای آدم‌ها شاخ و شانه می کشند و به طرفش حمله می کنند. آن روز جواد، نوه‌ی ده ساله‌اش هم همراهش بود. جواد می گفت که پیرمرد کنار درختچه‌ای ایستاده بود و گله را می پایید. قوچ به طرف پیرمرد می رود و ضربه‌ای به شکم او می زند. جواد حسابی از کار قوچ خنده‌اش می گیرد. پیرمرد از درد می نشیند و چیزی نمی گوید. جواد هنوز می خندد. اما بعد از یکی دو ساعت نگران بابا بزرگ می شود. به آبادی بر می گردد و پدرش، آقا بزرگ، را خبر می کند. فردایش پیرمرد را از کوه به شهر می آورند، به بندرگز. دو روز بعدش که من به ارضت رفتم، در ابتدای آبادی جواد را دیدم. می خواست برود بالا محله. حال و احوالی با هم کردیم. خبر پدرش را گرفتم. با همان لحن کودکانه و به لفظ محلی گفت: «و که خاره. اما  بابا ر گوسن بکشته.» حال پدرش خوب بود. اما پدر بزرگش را گوسفند کشته بود. عکس یادگاری پیرمرد در بادله دره را برایتان می گذارم. خدا بیامرزدش.

قق

بفرمایین دست نماز

 

دوست محترمی، در پُست قبلی من با عنوان "خاطره"، از آلبر کامو نقل کرده‌اند که «هیچ‌کس مجبور نیست، انسان بزرگی باشد،تنها انسان بودن کافی است.» به این سخن درست اضافه کنم که آدم ها در بسیاری از موارد، اگر نگوییم اکثراً، معیاری را ملاک قضاوت خود قرار می دهند که درستی‌اش قطعی یا کامل نیست. مثلاً همین بحث: آدم بزرگ کیست؟ یک جراح، رفتگر، استاد دانشگاه، هنرمند، و یا یک چوپان؟ بزرگی آدم ها ربطی به این عناوین عرَضی و غیر ذاتی ندارد. دو روز، فقط دو روز اگر دانشجویم به بنده "استاد" یا مهندس یا دکتر یا هر چیز دیگری نگوید، از غصه دق می کنم، شب خوابم نمی برد؛ تازه اگر دانشجوی بینوا را نمره داغ نکنم یا کارگر ببیچاره را از کارخانه ام بیرون نیندازم! بعد، من «انسان بزرگی» هستم، چون استادم، مخترع یا کاشف و هنرمندم؟! بزرگی انسان ماهیتاً به عناوین و مشاغل و مناصب او ربطی ندارد. به گمان من هر انسان واقعی، انسان بزرگی است. البته همین انسان بزرگ می تواند وکیل و وزیر و هنرمند و کاشف بزرگی هم باشد یا نباشد. می بخشین اگر گپ و گفتمان کمی خشک یا فلسفی شد. نزدیک سحر بود و من بیخواب و این موضوع، از دغدغه‌های من از جوانی بوده و هست. دیگه به قول همولایتی‌های جانم در ارضت، بفرمایین دست نماز!  

این آمدن و رفتن

امروز به جمعه‌بازار کتاب گرگان سری زدم، روبروی پارک شهر. هنگام برگشت، بالاتر از قلعه حسن، پشت‌نویس یک کامیون بنز خاور برایم جالب بود: "من آمدم به دنیا/ دنیا به من نیامد". مضمون این پشت‌نویس که در اصل، شعری از یک شاعر جوان معاصر است، شباهت دارد به مَطلع شعری از میرزاده عشقی: "خلقت من در جهان یک وصله‌ی ناجور بود/ من که خود راضی به این خلقت نبودم، زور بود؟". عدم رضایت انسان از وضعیت موجود خود و در سطحی دیگر، پرسش همیشگی او در مورد هستی، از درونمایه های مکرر ادبیات ایران و جهان است، اعم از کلاسیک و نو. این درونمایه‌ در رباعیات خیام هم به دفعات دیده می شود:

 

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هيچکسي نيز دو گوشم نشنود

کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

خاله اشرف و  ژاکلین کندی

خاله اشرف کم‌حرف و ساده بود، با قیافه‌ای شبیه به زاکلین‌، همسر جان. اف.کندی. خاله اشرف با ژاکلین شباهت‌ها و تفاوت‌های دیگری هم داشت. تحصیلات دانشگاهی نداشت، یعنی اصلاً سواد نداشت. دو بار هم ازدواج نکرد که هیچ، همان یک بار هم چیزی دوام نیاورد. چند بار از دست شوهر و مادر شوهرش کتک خورد و بعدش برگشت پیش آغاباجی. شاید شانس آورد، و گرنه ممکن بود ممد آقا را درست مثل جان اف. کندی توی محله‌ی میرکریم گرگان جلوی چشم‌ خاله اشرف ترور کنند. وضع مالی خاله اشرف با ژاکلین کمی فرق داشت، یا بهتر است بگویم اصلاً وضعی نداشت: با آغاباجی مستأجر بودند تا اواخر عمر. از این نظر البته وضع ژاکلین یک خرده بهتر بود: شوهر دومش ثروتمندترین مرد دنیا بود، ارسطو اوناسیس، یک یونانی که هیچ کدام از چشم‌هاش باباقوری نبود و بعید هم می دانم که خودش یا مادرش روی ژاکلین دست بلند کرده باشند. مرگ ژاکلین و خاله اشرف البته شباهت عجیبی به هم داشت: هر دو از سرطان مردند، در یک ماه و یک سال، اردیبهشت 1373 هجری شمسی مطابق با مه 1994 میلادی. از همه عجیب تر این که هر دو هم با دستان خالی از دنیا رفتند،کاملاً خالی. اسنادش هست. لااقل شناسنامه‌ی خاله اشرف که دست من است، با یک مهر آبی لاجوردی: «باطل شد». عجیب نیست؟

شور زندگی

امروز طاهر، یکی از همکلاسی‌های قدیمی را دیدم، توی نونوایی سنگک. بعد از من رسید و خودش را انداخت توی مغازه، از شدت سرمای بیرون. میان‌قامت و تپل و خوش قواره، با تغییراتی البته، با یه کاپشن چسبان چرمی مثل قدیما، و با اون چشمای عسلی و سبیلای حالا یکدست سفید و صدایی گرم و پر طنین. گپ و گفتی کوتاه بود و مرور خاطرات. گفت پریروز از مشهد می اومده و پشت برف مونده و مجبور شده شب در بجنورد بخوابه، تنها. شوخی کردم باهاش. گفت که فرداش، یعنی دیروز، حرکت کرده به طرف گرگان و حالا هم دو تا نون دبش و دو آتیشه می خواست به سفارش خانومش. ناهار آبگوشت داشتن. من اما بیشتر حواسم به اون سبیلای یکدست سفید و نوک تیزش بود که با چه سرعتی و به چه خوشگلی با حرکت لب‌هاش حرکت می کردند، و به اون چشم‌های نازنین طاهر که هنوز شور زندگی داشت.

شیرهای بانک ملی گرگان

 

طرفای ظهر در باغشاه، نزدیک کنسولگری روس‌ها، یه جایی پارک می کنم. کتابی می خوام و دور فلکه شهرداری گرگان کاری هم دارم. کتابی از نینیان اسمارت به نام "تجربه دینی بشر" که فکر می کنم به کار تحقیق جدیدم بیاد: اسطوره‌شناسی در تراژدی‌های سوفوکلس و شکسپیر. اسمشه. از باغشاه و شیرکش می زنم به خیابون اصلی. از پاساژ کتابفروش‌ها بیرون میام، بی کتاب. پیاده رو پر از آدمه، اما یه چهره‌ی آشنا نیس. به سمت شهرداری میرم. مغازه‌ها همین جور سریع از جلوم رد میشن با اون ترکیب بدریخت کهنه و نو. یه آشنا هم نیس که بهش سلام کنم. همین جور میرم و مغازه ها رد میشن. کجان اونا؟ اینجا بزازی آقای شکوری که دیگه نیس، کبیر با فاستونی‌های انگلیسی اینجا، خرازی مهدی‌نژاد که فوت کرد سال ها پیش، بعدش ولی‌نژاد، نیاکان با عینک‌هاش، اینجا هم مغازه‌ی خانم اجاقیان بود با اون سربند سبز و لهجه‌ی خاص و شیرینش، سالام! ارمنی بود آخه. حواسم نیست. می خورم به یکی و می شنوم: اوهوی کوری مگه؟ نمی دونم .شایدم باشم. بر می گردم و لبخندی میزنم که نمی‌دونم چرا، به کسی که نمی دونم کی بود و رفت و برنگشت که لبخندمو ببینه. فقط می دونم چی گفت. چه قدر غریبه‌ام اینجا.کاش شکسپیر بود اینجا یا سوفوکلس. خنده ام میگیره از فکرم. میرسم به فلکه شهرداری. بعدش بانک ملی با اون دو شیر طلایی خوشگلش، آخ اگه بچه بودم. کاش بچه بودم. اگه بچه بودم حتماً از پله‌ها بالا می رفتم و یالشون رو حتماً دست می کشیدم، حتماً. چه قدر از خودم دور شدم. حالا از پل هوایی میرم بالا و میام پایین و یه ربع بعدش بر می گردم و باز از همون پل هوایی میرم بالا و میام پایین و یه ربع بعدش توی ماشینم و باز میرم طرف خونه. پیاده که میشم، یاد شیرهای بانک ملی می افتم. این دفعه هرجوری شده باید از پله‌های بانک برم بالا و یه دست حسابی بکشم به یالشون و حتماً ببوسمشون. هر دو تاشون رو. حتماً. هر کی می خواد هر چی بگه، بگه. مأمور بانک هم اگه بیاد، براش توضیح میدم. حتماً قانع میشه. حتماً. به شما نمیگم. راستش خجالت می کشم.

دو سکانس ماندگار

برتولد برشت، نمایشنامه نویس معاصر آلمانی جمله‌ی مشهوری دارد: آن که حقیقت را نمی داند نادان است، ولی آن که حقیقت را می داند و آن را پنهان می کند جنایتکار است. شاه بیت فیلم درباره‌ی الی، همان سکانس اواخر ماجراست که در آن، سپیده می گرید. آن گریه نه برای الی است و نه برای نامزد او. سپیده، حقیقت را کشته است و خود نیز به همراه آن به قتل رسیده است. او موقعیت خود و  وضعیت موجود خانوادگی‌اش را به بهای سنگینی حفظ کرده است:کتمان حقیقت. این همان جنایتی است که سپیده در آن لحظه‌ی بسیار حساس، در پاسخ به پرسش ملتمسانه‌ و مکرر نامزد الی مرتکب شده است. در اینجا کتمان حقیقت با یک کلمه‌ی ساده صورت گرفته است: "نه." اما برای فروپاشی شخصیت سپیده همین کلمه کفایت می کند. به گمانم او به یک قهرمان تراژیک شباهت هایی هم دارد. از این نظر که قهرمان تراژیک نهایتاً به ضعف تراژیک خود پی می برند و از همین رو تأسف  و شفقت ما را بر می انگیزند.ما احتمالاً عمل سپیده را در کتمان حقیقت تأیید نمی کنیم، اما دلمان به حالش می سوزد، لااقل از این نظر که او بر نتایج این کتمان حقیقت واقف است. او در مرگ حقیقت گریه می کند.  

در جدایی نادر از سیمین هم با درونمایه‌ی مشابهی روبروییم. سکانسی را به یاد بیاوریم که حجت(شهاب حسینی) از همسرش راضیه(ساره بیات) مصرانه می خواهد که برای نیل به هدف (دریافت پول)، حقیقت را کتمان کند و به دروغ، سوگند یاد کند. راضیه البته چنین نمی کند. اگر کتمان حقیقت، جنایت باشد، ارتکاب آن به معنای ورود به برزخ ابدی یک وجود مضمحل انسانی است. راضیه و سپیده این را می دانند. راضیه، حقیقت را نمی کشد و از این نظر آسوده است. سپیده اما در مرگ فجیع حقیقت مقصر است و از این رو به تلخی می گرید. تفاوت آن دو در این است.

"آن روزها رفتند"

t

خیلی از چیزها یواش یواش داره میره به بایگانی خاطرات ما، مثل غروبای پاییز گرگان که آسمانش پراز کلاغ بود، یا مثل اون بارونای ریز و قشنگ، یا مثل اون برفای یه متری توی کوچه‌های باریک آشتی‌کنان. قندیل یخ هم از اون چیزهاس، قندیلی که وقتی زمستونا از کوچه پس کوچه‌های محله های قدیمی گرگان رد می شدی، همین جور ردیف از سفال‌ها آویزون بودن، بعضی وقتا تا چند روز آب نمی شدن. دیگه در گرگان خبری از این چیزها نیس. اما وقتی میرم کوه، گذشته ها زنده میشن، و زمستونا، و قندیل ها، و بچه ها، بچه‌های محل‌، ممد، جمشید، آق کوچک، عبدل، و خیلی های دیگه. زمستونا وقت برگشتن از مدرسه، می پریدیم و  قندیل ها رو می زدیم. دیگه قندیل‌ها نیستن، بچه‌های محل هم نیستن،  آق کوچک که دیگه اصلاً نیست. ممد و عبدل هم یه جورهایی آب شدن مثل برف.در این غروب زمستونی، جای همه‌شون خالی، و جای اون قندیل‌های خوشگلی که اگه بازم گیرم بیان، مثل پارسال در ارضت، بلند می شم و به یاد بچه ها چند تاشونو می زنم. به یاد اون روزها، به یاد اونایی که دیگه نیستن. به یاد آق کوچک. آخ که چه قدر دلم تنگ شده براش.

دانشجو و استاد باهوش

چند روزی بود که موس یا همون موشواره‌ی من، دور از جون موشواره‌ی شما درست کار نمی کرد، کلیک که می کردم، مکان‌نما همین جور مثل یه مگس دیوونه می رفت روی مونیتور، دور خودش می چرخید، اون هم با چه سرعتی، عین چرخش بعضی از ماشین‌های آخر شبی گرگان، دور فلکه‌ی کوچک ناهار خوران! بگذریم.

y

امروز صبح، برای خرید یه موس جدید رفتم به پاساژی در خیابان شالیکوبی. سلامی کردم و فروشنده‌ی جوان، با لطف و احترام جوابی داد. گفتم: "یه موس خوب بدین لطفاً. من مارک‌هارو نمی شناسم." توضیحی داد و با تیزهوشی گفت: "اما من شما رو می شناسم." بعد خودش را معرفی کرد. الف. م. از دانشجویان سابقم بود.از حاضر جوابی‌اش خوشم آمد و با خودم گفتم: ببین بهروز، ثمره‌ی یک عمر تدریس صادقانه‌ی علمی همین است: پرورش دانشجویانی باهوش و تحویل آنها به جامعه! خلاصه او با صبر و حوصله، و پس از ارائه‌ی اطلاعات کامل در مورد موس های موجود در بازار، یک موس خوب گذاشت روی میز و باز هم از روی لطف، شروع کرد به تعارفات متعارف برای مهمان بودن وجه موس! خلاصه متقاعدش کردم که وجه را بگیرد. گرفت و داشتم خداحافظی می کردم که گفت: استاد! ما رو شناختین؟! با تعجب لبخندی زدم و گفتم: بله! شما الف. م هستید! با شعف لبخندی به رضایت زد و سری در تحسین حافظه‌ی من تکان داد، یعنی: چه استاد باهوشی هستید شما! یادش رفته بود که خودش رو همون اول معرفی کرده بود! سر پاساژ با خودم گفتم: بیله دیگ، بیله چغندر! از تو انشتین گرگانی، دکتر حسابی که در نمیاد مرد حسابی!

شعر پلکانی من!

امروز به سرم زد و گفتم سری بزنم به دانشگاه و با سوء استفاده از موی نسبتاً سفید، چند نکته رو خدمت دوست و مدیری عزیز بگم با موی نسبتاً سیاه در طبقات بالا، مزید منفعت آخرت و دنیا! رفتم و گفتم و برگشتم. اما بریم سر اصل مطلب که مطلبی غیردانشگاهی است. هنگام برگشت، روی اولین پله‌ها یه مصرع پرید توی این مخزن‌المعارف بشری، یعنی کله‌ی  بنده و بعدش، دومین مصرع توی پاگرد اول و بعدش، سومی در پاگرد طبقه دوم و بعدش، مصرع چهارم در طبقه‌ی همکف و بعدش، آخیش، هوای خنک جلوی ساختمون، خلاص!

براتون یه عکس هم گذاشتم بیست؛ با این توضیح که عکس، تزیینی است و مربوط به پلکان دانشگاه جندی شاپور در عصر ساسانی است و ربطی به پلکان ما ندارد: 

ف

افسوس که در رکاب ماندیم

                                    بگذشت بهار و خواب ماندیم

لب تشنه در آرزوی باران

                                    عمری ز پی سراب ماندیم 

نیمکره‌های شمال و جنوب مغز من

امروز ساعت چهار و پانزده دقیقه بعداز ظهر به وقت گرگان از دانشگاه بر می گشتم خونه(حقیقتاً من یا دانشگاهم یا خونه، و اگر خونه باشم دور از جون آقایون مجرد، حتماً توی آشپزخونه.) بله، خبری شنیدم باز از رادیو پیام(بچه مثبت ها فقط رادیو گوش میدن!) گوینده محترمه در یه خبر علمی گفتن که ظاهراً یه نوع گیاهی هست که در مقابل قطرات بارون حساسه. به این صورت که وقتی یه قطره بارون داخل گلش می چکه، با این احتمال که براش ضرر دار فوراً خودش رو جمع میکنه تا قطرات بعدی داخلش نشه. جالب‌تر این که گل مذکور  پس از چکیدن قطرات بعدی دیگه خودش رو جمع نمی کنه. چون متوجه میشه براش خطری نداره. حقیقتش شما که غریبه نیستین، وقتی فکرش رو می کنم می بینم که من خیلی وقتا به اندازه‌ی همین گیاه فهیم، از نیمکره‌‌های چپ و راست و شمال و جنوب مغزم کار نکشیده ام و لاجرم به روز و روزگاری دچار شده ام که هیچ مسلمان و کافری به آن دچار نشود! آمین

بهترین معلم دنیا در مریوان

حالا که بحثمون در مورد معلم هاس. یه چیز دیگه‌ای بنویسم در همین مورد. الان من دارم تایپ می کنم و گوینده‌ی خبر تلویزیون داره میگه که در مریوان، یه آقا معلم شریف برای همدردی با دانش آموزش که موهای سرش به دلیل یه بیماری خاص ریخته، سر خودش رو کاملاً تیغ انداخته. هردوشون رو هم دارن در کلاس درس کنار هم نشون میدن. احسنت! یه معلم چه قدر باید توی گوش دانش‌آموزهاش بوستان و گلستان و کلیله و سیاست نامه و مثنوی و چه می دونم کتب زبان انگلیسی فرو کنه تا برسه به جایی که این شریف مریوانی رسید؟ تازه اگه رسیدن به این جایگاه با تعلیم کتاب امکان داشته باشه. خودتون رو بذارین جای این دانش آموز. چه کیفی کرد این بچه! دوباره زنده شد و خودش رو در مرکز دنیا دید. چه جانی داد این معلم به این بچه‌! چه درسی داد به همه‌ی بچه‌ها و برزگترهای دنیا!

 کار ظاهراً ساده‌ی این معلم مریوانی، شاهکاری بزرگ بود و از دست هرکسی بر نمی آید: تکنولوژی نیست که به آن رسید یا واردش کرد؛ هنر است، با علم یا ثروت به دست نمی آید. هنروری، دل می خواهد. شاید از امروز باید به یک موضوع جدید انشاء هم فکر کنیم: علم بهنر است یا ثروت یا هنر؟

مظفری زاده آخرین سوتش را زد.

امروز صبح رفتم ارضت. با قیچی باغبانی چند درخت را هرس کردم. یکی از درختان آلو را که تقریباً خشک شده بود با تبر زدم. دوستی هم که گذرش به هزار جریب افتاده بود، یک ساعتی مهمانم بود. چای نوشیدیم و به "چکل سر" هم رفتیم. ساعت یک بعد از ظهر به گرگان برگشتم. می خواستم به بازی استقلال و پرسپولیس برسم. رسیدم. نود دقیقه زیر توپ زدند و به هم لگد. چند بار به خودم گفته‌ام که دیگر این مضحکه‌ی مکرر موسوم به "دربی" را تماشا نکنم. ظاهراً نمی شود. نمی دانم چرا. یرایم به یک مرض نامکشوف تبدیل شده است. در آخر مسابقه هم داور برای همیشه از فوتبال خداحافظی کرد، سعید مظفری زاده. آخرین سوتش را امروز زد و رفت. هر کسی یک روز سوتش را می زند و می رود. کار هر کس و هر چیز یک روز تمام می شود، مثل همین درخت آلویی که امروز زدمش.  

من در اتوبوس پیر شدم

 

ع

باور نمی کنید. حق هم دارید. راستش اول خودم هم باور نمی کردم، اما من در اتوبوس پیر شدم. عرض می کنم که چه طور. پارسال در اون ماهی که پیاده بودم، یعنی از موقع فروش ماشین قبلی و تحویل ماشین جدید،یه روز در ایستگاه شهرک تالار گرگان سوار اتوبوس واحدی شدم که از مسیرناهارخوران می رفت فلکه کاخ. صندلی ها پر بود و چند نفری هم سر پا بودن. یکی دو جوان از جاشون بلند شدن و گفتن:"بفرمایید بشینید، حاج آقا!" من چپ و راستمو نیگاهی کردم، اما حاج آقایی ندیدم. جوان‌ها دوباره تکرار کردن: "بفرمایید حاج آقا!" ظاهراً با من بودن! اما خیلی جدی نگرفتم. خلاصه پس از لحظاتی تردید، من که هنوز خودم رو  الویس پریسلی قدیم یا برد پیت  جدیدی می دونستم که با جنیفر لوپز فالوده می خوره، تشکر کردم و نشستم. اون روز گذشت. چند روز بعد، دور فلکه کاخ بودم و می خواستم برم خونه. دیدم که اتوبوس ناهارخوران داره حرکت می کنه. دستی تکان دادم و سوتی انداختم و خلاصه نگه داشت و من هم به سبک بروس لی قدیم یا جکی جانِ جدید،جلدی پریدم بالا مثل مرد عنکبوتی! بازم صندلی ها پر بود و دیوار گوشتی وسط راهرو، توپ و بر قرار. به ایستگاه سازمان آب نرسیده بودیم که باز همون داستان تکرار شد و باز پس از لحظاتی تبادل اصرار و انکار نشستم و همان جا به این نتیجه‌ی قطعی رسیدم که پیر شده ام. البته هر آدمی خلاصه یه روزی پیر میشه. یعنی هر آدمی میدونه که خلاصه یه روزی پیر میشه. من هم خلاصه آدمم و می دونستم که یه روزی پیر میشم. اما نکته یه جایی هست! می فرمایید کجا؟ عرض می کنم. من هیچ وقت فکر نمی کردم که در اتوبوس، اون هم اتوبوس شرکت واحد گرگان به این نتیجه برسم که پیر شده‌ام. راستی، شما کجا پیر شدین؟ یا فکر می کنین کجا پیر بشین؟

مرغ همسایه

 

ف

ساعت 5 بعد ازظهر شنبه ۲۱ دیماه است و من در برابر شبکه 3 تلویزیون، فوتبال بین استقلال تهران و استقلال خوزستان را تماشا می کنم. غرض البته نه گزارش این مسابقه، بلکه زیرنویسی است که یک دقیقه پیش، از چپ به راست گیرنده، یا شاید هم از راست به چپ، حرکت کرد با این مضمون عالی و هشداردهنده: "هیچ وقت ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنیم." به نظرم نتیجه‌ی عمل به این هشدار، مهم تر از نتیجه‌ی این مسابقه است که هنوز تموم نشده: همسایه ما الزاماً جزء آن اکثریت فرضی خوشبخت نیست؛ ما هم ضرورتاً جزء اقلیت استثنایی بدبخت نیستیم. (در ضمن همین الان که دارم تایپ می کنم، استقلال یه گل زد. هذالمصداق!)

بوی گندم مال من

امروز رفتم ارضت. مش کرم دو هفته پیش به من گفت می خواد لته اش رو بین بچه هاش تقسیم کنه. ۵ دختر داره و سه پسر. همه شون هم، غیر از هادی که اون هم رفته تهرون سر کار، ازدواج کرده ان. از من کمک می خواست برای متراژ. گفتم: چشم، در اولین فرصت. امروز فرصت دست داد.  لته اش بالای محله است با حدود ۱۲۰۰ متر مربع مساحت. این تقریباً آخرین مایملک مش کرم بود. رفتیم و انجام دادیم و برگشیم خونه اش. بساط نان و پنیر کوهی مثل همیشه برقرار بود. سر سفره، مش کرم دو سه بار نفسی عمیق کشید؛ انگار بار سنگینی از دوشش برداشته بودن. خاله زهرا هم سرحال تر از همیشه، مرتباً من رو دعا می کرد. بعد از ظهر، هوا برگشت؛ برگشتن هوا در زمستان کوهستان یعنی احتمال بارش برف. برخاستم و خداحافظی کردم و راه افتادم طرف گرگان. توی راه به این فکر بودم که خدا چه قدر این بنده‌هاش رو دوست داره. چه دل بزرگی داده به این آدمای خوبش در این بهشت بلند زمین!

ق

آنا کارنینا و خانواده‌های بدبخت

 

 

لئو تولستوی رمان آنا اکارنینا را با این جمله‌ی معروف آغاز می کند:

Happy families are all alike; every unhappy family is unhappy in its own way.

خانواده‌های خوشبخت همه مثل هم‌اند؛ هر خانواده‌ی بدبختی، بدبختی خودش را دارد.

 

با این نظر تولستوی موافقید؟

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

 

عکس

به نظر شما جهان به صحنه‌ی نمایش یا خیمه شب بازی خودمان شباهتی دارد؟ خیام در آن رباعی مشهورش که فلک را به یک عروسک‌گردان خیمه شب بازی(لعبت باز) تشبیه می کند چنین اعتقادی دارد: انسان ها در دست هستی، مثل عروسک خیمه شب بازی اند در دست عروسک گردانِ هستی. به همین اعتبار، جهان نیز از نظر خیام، صحنه‌ی بزرگ یک خیمه شب بازی است:

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

 از روی حقیقتی نه از روی مجاز

 یک چند در این بساط بازی کردیم

 رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

 شاعران و هنرمندان غربی نیز کم و بیش به این تشبیه دست زده اند، از جمله ساموئل بکت ایرلندی و شکسپیر. شکسپیر در چند جا از جمله در دو تراژدی مکبث و شاه لیر چنین تشبیهاتی را ارائه می دهد. در مکبث می گوید: زندگی چیزی جز سایه ای لرزان نیست، بازیگری بینوا/ که ساعتی از عمرش را بر صحنه جولان می دهد و می خروشد/ و سپس چیزی شنیده نمی شود(مکبث، صحنه۵، پرده ۵). در شاه لیر هم باز با این تشبیه روبروییم: ما گریان به این جهان آمدیم.../هنگام تولّد، از آن گریانیم که به این صحنه‌ی بزرگ دلقک‌ها گام نهاده‌ایم(شاه لیر، صحنه۶، پرده ۴).

 به نظر شما آیا جهان عرصه‌ی یک نمایش بزرگ است؟

سکوت کنید و جایزه‌ ببرید!

 

عکس

هارولد پینتر، نمایشنامه‌نویس معاصر انگلیسی و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۵ استاد انتقال معنا از طریق سکوت است. در نمایشنامه‌های او دراماتیک‌ترین لحظات، در فواصلی از گفتگوهای نمایشی رخ می دهد که شخصیت های نمایش سکوت می کنند. در گفتار روزمره نیز گاهی برای انتقال معنا می توان سکوت کرد و نتیجه‌اش را هم دید، نتیجه‌ای که که الزاماً جایزه نوبل نیست!

گرگ انسان

 

  تامس هابز، فیلسوف قرن هفده انگلیسی معتقد است که "انسان، گرگ انسان است."  هیچ مخلوقی مثل انسان با دست خودش همنوع خود را نابود نمی کند. ظاهراً مروری بر تاریخ و قتل عام های بزرگ و کوچک، نظر هابز را تأیید می کند.                                                                          عکس

واقعیت کدام است؟

 

 عکس

واقعیت همیشه همان نیست که ما می بینیم. واقعیت همیشه همان نیست که ما فکر می کنیم. شاید واقعیت، صرفاً بخشی از دیده ها و اندیشه های ما باشد. گاهی با اندکی تغییر دیدگاه، بخش دیگری از واقعیت نیز آشکار می شود.

دانش اندک چیز خطرناکی است

 

عکس

دکتر بهرام مبشر، همدانشکده‌ای سابق ما در مدرسه عالی پارس و کیهان شناس برجسته و نماینده‌ی سازمان فضایی اروپا در ناسا اعتقاد دارد که  "مشکل ما از بی‌سوادی باسوادهاست." بخشی از قصیده‌ی بلند الکساندر پوپ، شاعر قرن هجده انگلیسی را برایتان ترجمه می کنم که تعبیر ادبی کلام دکتر مبشر است:  

دانش اندک چیز خطرناکی است؛

سیر بنوش، یا به چشمه‌ی مقدس لب نزن؛

جرعه نوشی، مغز را تخدیر می کند

و باده پیمایی دوباره هشیارمان می کند                                      

  A little learning is a dang'rous thing

Drink deep, or taste not the Pierian spring:

There shallow draughts intoxicate the brain,

And drinking largely sobers us again.