رابطه انسان و طبیعت در شعر رابرت فراست
مقالهای از من با عنوان رابطه انسان و طبیعت در شعر رابرت فراستدر همایش منطقهای دانشگاههای آزاد اسلامی منطقه ۱۰، ارائه شد. آن را بخوانید:
بارزترین خصوصیتی که حتی در نگاهی گذرا به اشعار شاعر معاصر آمریکایی، رابرت فراست مشهود است، حضور طبیعت و نوع رابطۀ انسان با آن است. شخصیت های فراست در بین پدیدههای طبیعی می بالند و شکوفا می شوند. وقتی در حصار اتاق اند، طبیعت خود را آن قدر به پنجره می ساید تا وجودش احساس شود. کوهستان در کنار انسان سر به آسمان می ساید. درّهها در پیش چشمان جستجوگرش پیچ و تاب می خورند. جادهها قدم های کنجکاوش را به خود فرامی خوانند. درختان، خواه تک افتاده و خواه در دل جنگلی انبوه او را به حضوری رمزآمیز دعوت می کنند. جویبارها با آبهای نقره فام نجواکنان عبور می کنند. در کنارشان مزارعی است که در گوشه و کنار آنها دسته گل های وحشی روییده است.
با نزدیکی پاییز، برگ های خشکیده، خاک را سیاه می کند. بعد، برف می آید و جاده را می پوشاند و خود را به قاب پنجره می کوبد. خورشید گرم غنچه را وا می کند. و انسان ها را به کار و کوشش می خواند. انسان در کنار این پدیده های طبیعی زندگی می کند.
هنگام بذرپاشی است. با گردش زمین و فصل ها و سال ها، چرخۀ رشد دوباره آغاز شده است. تمامت آسمان، سقف بی دریغِ انسان است. نور، به تاریکی تسلیم می شود. ستارگان انبوه پهنۀ شب را می پوشانند و انسان را به اندیشه وا می دارند و الهامش می بخشند. انسان فراست به این دنیای شگفت و رنگارنگ تن می دهد؛ از آن نیرو می گیرد و با پست و بلندش سر می کند.