من در اتوبوس پیر شدم

باور نمی کنید. حق هم دارید. راستش اول خودم هم باور نمی کردم، اما من در اتوبوس پیر شدم. عرض می کنم که چه طور. پارسال در اون ماهی که پیاده بودم، یعنی از موقع فروش ماشین قبلی و تحویل ماشین جدید،یه روز در ایستگاه شهرک تالار گرگان سوار اتوبوس واحدی شدم که از مسیرناهارخوران می رفت فلکه کاخ. صندلی ها پر بود و چند نفری هم سر پا بودن. یکی دو جوان از جاشون بلند شدن و گفتن:"بفرمایید بشینید، حاج آقا!" من چپ و راستمو نیگاهی کردم، اما حاج آقایی ندیدم. جوانها دوباره تکرار کردن: "بفرمایید حاج آقا!" ظاهراً با من بودن! اما خیلی جدی نگرفتم. خلاصه پس از لحظاتی تردید، من که هنوز خودم رو الویس پریسلی قدیم یا برد پیت جدیدی می دونستم که با جنیفر لوپز فالوده می خوره، تشکر کردم و نشستم. اون روز گذشت. چند روز بعد، دور فلکه کاخ بودم و می خواستم برم خونه. دیدم که اتوبوس ناهارخوران داره حرکت می کنه. دستی تکان دادم و سوتی انداختم و خلاصه نگه داشت و من هم به سبک بروس لی قدیم یا جکی جانِ جدید،جلدی پریدم بالا مثل مرد عنکبوتی! بازم صندلی ها پر بود و دیوار گوشتی وسط راهرو، توپ و بر قرار. به ایستگاه سازمان آب نرسیده بودیم که باز همون داستان تکرار شد و باز پس از لحظاتی تبادل اصرار و انکار نشستم و همان جا به این نتیجهی قطعی رسیدم که پیر شده ام. البته هر آدمی خلاصه یه روزی پیر میشه. یعنی هر آدمی میدونه که خلاصه یه روزی پیر میشه. من هم خلاصه آدمم و می دونستم که یه روزی پیر میشم. اما نکته یه جایی هست! می فرمایید کجا؟ عرض می کنم. من هیچ وقت فکر نمی کردم که در اتوبوس، اون هم اتوبوس شرکت واحد گرگان به این نتیجه برسم که پیر شدهام. راستی، شما کجا پیر شدین؟ یا فکر می کنین کجا پیر بشین؟