امشب، شب تو نیست.

چند سال پیش نمایشنامه‌ای نوشتم با عنوان امشب، شب تو نیست. صحنه ای از آن را بخوانید:

پروين: [فنجانش را به آرامي بر مي‌دارد و با آن بازي مي‌كند.] تو خيلي عوض نشدي سعيد.

سعيد: بايد مي‌شدم؟

پروين: نمي‌دونم. اما تو همون سعيد دوران دانشكده‌اي. همون سعيد شاد سال‌هاي دور. [ از جا بلند مي‌شود و به آرامي قدم بر مي دارد.] همون سعيدِ كلاس هاي ادبيات معاصر، اتودهاي نمايشي، همون سعيد شوخ دوران دانشجويي.[پشت ميز مطالعه مي‌نشيند.]

سعيد: [بلند مي‌شود.] و تو هم همون پروين محجوب و كم‌حرف و نكته‌سنج، و البته غصه‌خورِ دوران طلايي دانشجويي. [شاد.]يادته پروين، اون جلسه نقد تراژدي اتللو…يادته؟ [پروين به تأييد، سر تكان مي‌دهد.]كلاس استاد دانشور، يادته؟ [پروين سر تكان مي‌دهد.]

پروين: آره، يادمه.

سعيد: تو نشسته بودي. همين جوري.

پروين: من نشسته بودم.

سعيد: استاد ازت پرسيد…[نمايشي.]خانم ساعدي! تحليل روانشناختي شما از اتللو چيه؟ او چه‌جور آدميه؟ [عادي.] و تو از جات بلند شدي.

پروين: [ به آرامي از جا بلند مي‌شود. نمايشي.] خيلي ظالمه استاد، خيلي ظالمه!

سعيد:[نمايشي.] تحليل بفرماييد، خانم ساعدي! توجه داشته باشيد كه مردي به صداقت و عظمت اتللو، با اون همه عشق به دزدمونا، همسرش، اون رو مي‌كشه. چرا؟ تحليل بفرماييد، خانم ساعدي!


 

ادامه نوشته

اسم خواهارت!

این میان پرده‌ی طنز را با لهجه‌ی گرگانی بر اساس خاطره‌ی یک همکلاسی برای اجراء در "جشن همکلاسی‌ها" نوشتم، جشنی که اردیبشت ماه هر سال با حضور دبیران ارجمند و همکلاسی‌های سابق در گرگان برگزار می کنیم:

 

اشخاص: ناظم، دفتردار،دانش آموز، کارگر

 

ناظم: [به دفتر دار] به این بچه پررو! به این حاجی محمدی گفتی باباش ر بیاره؟

دفتر دار: بهروز حاجی محمدی؟ بله آقا ناظم. گفت: زود مِرم آقاجانمه میارم.

ناظم: کارش به جایی رسیده که بارا من شیشکی مِبنده. اونم از توی تاکسی! پروندش ر امروز مدم زیر بغلش بره پیشِ مارش کیف کنه! بده بینم پروندشه!

دفتر دار: بفرمایید آقای خاتمی!

ناظم: کارنامه ر بوین! ریاضی ۱۷ فیزیک ۱۹ . شیمی ۱۸. انضباط 10. اَه. از محله نعلبندان یک درسخوان ظهور کرد، اون هم این ماچکل بی انضباط!

 [دانش آموز به همراه یک کارگر وارد می شود.]

ادامه نوشته

راز گل سرخ

نمایشنامه‌ی راز گل سرخ را در ۱۳۸۹ نوشتم. صحنه ای از آن را بخوانید:

عاطفه: [با آرامش. با دستبندهای طلایش بازی می کند. بلند.]زندگی خیلی هم بد نیست.

بهزاد: [از آشپزخانه] چی گفتی؟

عاطفه: میگم زندگی خیلی هم بد نیست.

بهزاد: [خروج از آشپزخانه با سینی چای.] معلومه که نیست. [می آید و می نشیند.]

عاطفه: میگم بهزاد...

بهزاد: بله، بگو!

عاطفه: چطور میشه آدما با این همه تفاوت، همدیگه رو دوست دارن؟

ادامه نوشته

زمزمه‌های پاییزی

نمايشنامه‌ي زمزمه هاي پاييزي را در ۱۳۸۳ نوشتم. این متن  در همان سال در جشنواره‌ی سراسری دانشگاه ها به مقام دوم رسید(بدون اعلام مقام اول). صحنه ای از آن را می خوانید:

 

 مريم: پاييز كه ميشه… كارا ميشه دو برابر! [ حوله را از رخت آويز بر مي‌دارد. دستش را خشك مي‌كند.]

عزيز: [روزنامه را پايين‌تر مي آورد]خسته نباشي عزيزم!

مريم: متشكرم. [سرزنده.] اما فراموش نكن كه عزيز، من نيستم[مكث.] تويي. [هردو مي‌خندند. مريم  به آشپزخانه مي‌رود. از همان‌جا.] عزيز!

عزيز: بله؟

مريم: ميگن پاييز فصل شاعراس. به نظر تو راست ميگن؟

عزيز: همه فصل‌ها فصل خداس. اما پاييز، خيلي قشنگه؛ رنگارنگه. زرد و سرخ و ارغواني…

مريم: [ از آشپزخانه با دو فنجان چاي در سيني وارد مي شود. مي‌نشيند.] و يه عالمه برگ خشكيده! آدمو زله ميكنن.

عزيز: برگ‌ها؟

مريم: آره ديگه. اگه دو روز جاروشون نكنم، حياط رو سر مي‌گيرن.

ادامه نوشته

امشب، شب تو نیست.

چند سال پیش نمایشنامه‌ای نوشتم با عنوان امشب، شب تو نیست. صحنه ای از آن را بخوانید:

پروين: [فنجانش را به آرامي بر مي‌دارد و با آن بازي مي‌كند.] تو خيلي عوض نشدي سعيد.

سعيد: بايد مي‌شدم؟

پروين: نمي‌دونم. اما تو همون سعيد دوران دانشكده‌اي. همون سعيد شاد سال‌هاي دور. [ از جا بلند مي‌شود و به آرامي قدم بر مي دارد.] همون سعيدِ كلاس هاي ادبيات معاصر، اتودهاي نمايشي، همون سعيد شوخ دوران دانشجويي.[پشت ميز مطالعه مي‌نشيند.]

سعيد: [بلند مي‌شود.] و تو هم همون پروين محجوب و كم‌حرف و نكته‌سنج، و البته غصه‌خورِ دوران طلايي دانشجويي. [شاد.]يادته پروين، اون جلسه نقد تراژدي اتللو…يادته؟ [پروين به تأييد، سر تكان مي‌دهد.]كلاس استاد دانشور، يادته؟ [پروين سر تكان مي‌دهد.]

پروين: آره، يادمه.

سعيد: تو نشسته بودي. همين جوري.

پروين: من نشسته بودم.

سعيد: استاد ازت پرسيد…[نمايشي.]خانم ساعدي! تحليل روانشناختي شما از اتللو چيه؟ او چه‌جور آدميه؟ [عادي.] و تو از جات بلند شدي.

پروين: [ به آرامي از جا بلند مي‌شود. نمايشي.] خيلي ظالمه استاد، خيلي ظالمه!

سعيد:[نمايشي.] تحليل بفرماييد، خانم ساعدي! توجه داشته باشيد كه مردي به صداقت و عظمت اتللو، با اون همه عشق به دزدمونا، همسرش، اون رو مي‌كشه. چرا؟ تحليل بفرماييد، خانم ساعدي!

پروين: اما هر آدم بزرگي هم مي‌تونه ظالم باشه، استاد!

سعيد: بله، بله. مي‌تونه. در واقع بسياري از آدم هاي بزرگ هم ظالمن. اما بحث من در مورد عشق اتللوست. اتللو عاشق همسرش بود يا نبود، خانم ساعدي؟

پروين: بود استاد، بود.

سعيد: اما كشتش.

پروين: بله.

سعيد: چرا؟

پروين: چرا چي؟

 سعيد: چرا كشتش؟چرا كشتش؟

 پروين: نمي دونم. نمي دونم.

سعيد: جنون؟

پروين: شايد.

سعيد: همه عشاق، مجنونن. آدم عاقل، عاشق نميشه. اما هر عاشقي هم معشوق خودش رو نمي كشه. [قدم مي زند.] به علاوه، احساس خفت بارِ خيانت رو هم فراموش نكنيد!

پروين: اما خيانتي در كار نبود، استاد! در ضمن همه‌اش تقصير اين پدر‌سوخته ياگوي هيچي ندار بود. حيف كه دستم بهش نمي رسه و گرنه ………

سعيد:[عادي. در آستانه خنده.] اصلاً پاك زده بودي سيم آخر! يادته پروين؟

پروين:[عادي.] چه جورم! كلاس از خنده منفجر شد.[ با هم مي‌خندند. پروين، اشك و         گونه‌هايش را با پشت دست پاك مي‌كند.] ميگم سعيد!

سعيد: جان دلم، بگو.

پروين: ميگم سعيد، آدم اگه گذشته‌اي نداشته باشه خيلي بده، ها.   

سعيد: خلاصه هر كسي‌گذشته‌اي داره. اما از اون مهم تر، آينده‌اس. آينده!

پروين: كه ما ازش بي‌خبريم.

سعيد: كاملاً............