امشب، شب تو نیست.
چند سال پیش نمایشنامهای نوشتم با عنوان امشب، شب تو نیست. صحنه ای از آن را بخوانید:
پروين: [فنجانش را به آرامي بر ميدارد و با آن بازي ميكند.] تو خيلي عوض نشدي سعيد.
سعيد: بايد ميشدم؟
پروين: نميدونم. اما تو همون سعيد دوران دانشكدهاي. همون سعيد شاد سالهاي دور. [ از جا بلند ميشود و به آرامي قدم بر مي دارد.] همون سعيدِ كلاس هاي ادبيات معاصر، اتودهاي نمايشي، همون سعيد شوخ دوران دانشجويي.[پشت ميز مطالعه مينشيند.]
سعيد: [بلند ميشود.] و تو هم همون پروين محجوب و كمحرف و نكتهسنج، و البته غصهخورِ دوران طلايي دانشجويي. [شاد.]يادته پروين، اون جلسه نقد تراژدي اتللو…يادته؟ [پروين به تأييد، سر تكان ميدهد.]كلاس استاد دانشور، يادته؟ [پروين سر تكان ميدهد.]
پروين: آره، يادمه.
سعيد: تو نشسته بودي. همين جوري.
پروين: من نشسته بودم.
سعيد: استاد ازت پرسيد…[نمايشي.]خانم ساعدي! تحليل روانشناختي شما از اتللو چيه؟ او چهجور آدميه؟ [عادي.] و تو از جات بلند شدي.
پروين: [ به آرامي از جا بلند ميشود. نمايشي.] خيلي ظالمه استاد، خيلي ظالمه!
سعيد:[نمايشي.] تحليل بفرماييد، خانم ساعدي! توجه داشته باشيد كه مردي به صداقت و عظمت اتللو، با اون همه عشق به دزدمونا، همسرش، اون رو ميكشه. چرا؟ تحليل بفرماييد، خانم ساعدي!