"آن روزها رفتند"

خیلی از چیزها یواش یواش داره میره به بایگانی خاطرات ما، مثل غروبای پاییز گرگان که آسمانش پراز کلاغ بود، یا مثل اون بارونای ریز و قشنگ، یا مثل اون برفای یه متری توی کوچههای باریک آشتیکنان. قندیل یخ هم از اون چیزهاس، قندیلی که وقتی زمستونا از کوچه پس کوچههای محله های قدیمی گرگان رد می شدی، همین جور ردیف از سفالها آویزون بودن، بعضی وقتا تا چند روز آب نمی شدن. دیگه در گرگان خبری از این چیزها نیس. اما وقتی میرم کوه، گذشته ها زنده میشن، و زمستونا، و قندیل ها، و بچه ها، بچههای محل، ممد، جمشید، آق کوچک، عبدل، و خیلی های دیگه. زمستونا وقت برگشتن از مدرسه، می پریدیم و قندیل ها رو می زدیم. دیگه قندیلها نیستن، بچههای محل هم نیستن، آق کوچک که دیگه اصلاً نیست. ممد و عبدل هم یه جورهایی آب شدن مثل برف.در این غروب زمستونی، جای همهشون خالی، و جای اون قندیلهای خوشگلی که اگه بازم گیرم بیان، مثل پارسال در ارضت، بلند می شم و به یاد بچه ها چند تاشونو می زنم. به یاد اون روزها، به یاد اونایی که دیگه نیستن. به یاد آق کوچک. آخ که چه قدر دلم تنگ شده براش.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 14:30 توسط بهروز حاجی محمدی
|