بوی گندم مال من
امروز رفتم ارضت. مش کرم دو هفته پیش به من گفت می خواد لته اش رو بین بچه هاش تقسیم کنه. ۵ دختر داره و سه پسر. همه شون هم، غیر از هادی که اون هم رفته تهرون سر کار، ازدواج کرده ان. از من کمک می خواست برای متراژ. گفتم: چشم، در اولین فرصت. امروز فرصت دست داد. لته اش بالای محله است با حدود ۱۲۰۰ متر مربع مساحت. این تقریباً آخرین مایملک مش کرم بود. رفتیم و انجام دادیم و برگشیم خونه اش. بساط نان و پنیر کوهی مثل همیشه برقرار بود. سر سفره، مش کرم دو سه بار نفسی عمیق کشید؛ انگار بار سنگینی از دوشش برداشته بودن. خاله زهرا هم سرحال تر از همیشه، مرتباً من رو دعا می کرد. بعد از ظهر، هوا برگشت؛ برگشتن هوا در زمستان کوهستان یعنی احتمال بارش برف. برخاستم و خداحافظی کردم و راه افتادم طرف گرگان. توی راه به این فکر بودم که خدا چه قدر این بندههاش رو دوست داره. چه دل بزرگی داده به این آدمای خوبش در این بهشت بلند زمین!
