چند روزی بود که موس یا همون موشواره‌ی من، دور از جون موشواره‌ی شما درست کار نمی کرد، کلیک که می کردم، مکان‌نما همین جور مثل یه مگس دیوونه می رفت روی مونیتور، دور خودش می چرخید، اون هم با چه سرعتی، عین چرخش بعضی از ماشین‌های آخر شبی گرگان، دور فلکه‌ی کوچک ناهار خوران! بگذریم.

y

امروز صبح، برای خرید یه موس جدید رفتم به پاساژی در خیابان شالیکوبی. سلامی کردم و فروشنده‌ی جوان، با لطف و احترام جوابی داد. گفتم: "یه موس خوب بدین لطفاً. من مارک‌هارو نمی شناسم." توضیحی داد و با تیزهوشی گفت: "اما من شما رو می شناسم." بعد خودش را معرفی کرد. الف. م. از دانشجویان سابقم بود.از حاضر جوابی‌اش خوشم آمد و با خودم گفتم: ببین بهروز، ثمره‌ی یک عمر تدریس صادقانه‌ی علمی همین است: پرورش دانشجویانی باهوش و تحویل آنها به جامعه! خلاصه او با صبر و حوصله، و پس از ارائه‌ی اطلاعات کامل در مورد موس های موجود در بازار، یک موس خوب گذاشت روی میز و باز هم از روی لطف، شروع کرد به تعارفات متعارف برای مهمان بودن وجه موس! خلاصه متقاعدش کردم که وجه را بگیرد. گرفت و داشتم خداحافظی می کردم که گفت: استاد! ما رو شناختین؟! با تعجب لبخندی زدم و گفتم: بله! شما الف. م هستید! با شعف لبخندی به رضایت زد و سری در تحسین حافظه‌ی من تکان داد، یعنی: چه استاد باهوشی هستید شما! یادش رفته بود که خودش رو همون اول معرفی کرده بود! سر پاساژ با خودم گفتم: بیله دیگ، بیله چغندر! از تو انشتین گرگانی، دکتر حسابی که در نمیاد مرد حسابی!