برتولد برشت، نمایشنامه نویس معاصر آلمانی جمله‌ی مشهوری دارد: آن که حقیقت را نمی داند نادان است، ولی آن که حقیقت را می داند و آن را پنهان می کند جنایتکار است. شاه بیت فیلم درباره‌ی الی، همان سکانس اواخر ماجراست که در آن، سپیده می گرید. آن گریه نه برای الی است و نه برای نامزد او. سپیده، حقیقت را کشته است و خود نیز به همراه آن به قتل رسیده است. او موقعیت خود و  وضعیت موجود خانوادگی‌اش را به بهای سنگینی حفظ کرده است:کتمان حقیقت. این همان جنایتی است که سپیده در آن لحظه‌ی بسیار حساس، در پاسخ به پرسش ملتمسانه‌ و مکرر نامزد الی مرتکب شده است. در اینجا کتمان حقیقت با یک کلمه‌ی ساده صورت گرفته است: "نه." اما برای فروپاشی شخصیت سپیده همین کلمه کفایت می کند. به گمانم او به یک قهرمان تراژیک شباهت هایی هم دارد. از این نظر که قهرمان تراژیک نهایتاً به ضعف تراژیک خود پی می برند و از همین رو تأسف  و شفقت ما را بر می انگیزند.ما احتمالاً عمل سپیده را در کتمان حقیقت تأیید نمی کنیم، اما دلمان به حالش می سوزد، لااقل از این نظر که او بر نتایج این کتمان حقیقت واقف است. او در مرگ حقیقت گریه می کند.  

در جدایی نادر از سیمین هم با درونمایه‌ی مشابهی روبروییم. سکانسی را به یاد بیاوریم که حجت(شهاب حسینی) از همسرش راضیه(ساره بیات) مصرانه می خواهد که برای نیل به هدف (دریافت پول)، حقیقت را کتمان کند و به دروغ، سوگند یاد کند. راضیه البته چنین نمی کند. اگر کتمان حقیقت، جنایت باشد، ارتکاب آن به معنای ورود به برزخ ابدی یک وجود مضمحل انسانی است. راضیه و سپیده این را می دانند. راضیه، حقیقت را نمی کشد و از این نظر آسوده است. سپیده اما در مرگ فجیع حقیقت مقصر است و از این رو به تلخی می گرید. تفاوت آن دو در این است.