رحمتالله علائیفر را از دوران دبیرستان می شناختم؛ از دوران قبل از انقلاب که در دبیرستان استرابادی گرگان درس می خواندم. او دبیری بود جوان و متین و بالا بلند و خوشپوش، با آن بلوزهای یقه اسکی خوشرنگ و ادوکلنی خاص. سالها گذشت و در دههی هفتاد دوباره دیدمش. در دانشگاه آزاد گرگان به عنوان استاد مدعو رفت و آمدی داشت و چند واحدی تدریس می کرد. هنوز مثل قدیم، محجوب و متین بود و کم حرف، با تبسمی بر لب.یک بار در اتاق اساتید از فریدون مشیری زمزمه کرد: من همین یک نفس از جرعهی جانم باقی است/ آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش. یک روز هم کتابی از ژان وال با عنوان اندیشهی هستی را برایم آورد. نسخه ای از آن برداشتم و اصلش را به او برگرداندم. سالها گذشت. چند سال پیش دخترش دانشجوی من شد. احوال پدر را پرسیدم. گفت که بیمار است. حدود یک ماه پیش هم آگهی ترحیمش را در دانشگاه دیدم. رحمت هم به رحمت خدا رفته بود.

همه می پرسند :
چیست در زمزمهی مبهم آب ؟
چیست در همهمهی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خندهی جام؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را ، هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینهی کوه،
صحبت چلچلهها را با صبح،
نبض پایندهی هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم، می بینم.
من به این جمله نمی اندیشم !
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر،
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچلهها را تو بگو !
قصه ی ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعهی جانم باقی است،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.