وضعیت انسان معاصر

hhh

یک ساعتی است به خانه برگشته‌ام. کلاس داشتم و آخر وقت هم جلسه‌ی دفاع از پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد دانشجویی بود با عنوان "بررسی تطبیقی رمان کوری اثر ساراماگو و رمان طاعون اثر آلبر کامو". مشاور پایان‌نامه‌اش من بودم. این دو رمان از نظر فرم و درونمایه با هم شباهت بسیاری دارند و البته، تفاوت‌هایی. این دو رمان، استعاره‌ای از وضعیت انسان معاصر است. در اولین رمان، طاعونی مرگبار به جان اهالی شهر می افتد و همه را درگیر می کند و در رمان کوری، به دلایلی نامعلوم اهالی شهر  یکی پس از دیگری بینایی خود را از دست می دهند. در پایان رمان، باز هم به دلایلی نامعلوم، بینایی به اهالی شهر باز می گردد. یکی از جمله‌های پایانی‌ این رمان، پیام اصلی نویسنده و کلید تحلیل "کوری" است: "چرا ما کور شدیم. نمی دانم. شاید روزی سر در بیاوریم ...فکر نمی کنم که کور شدیم، ما کور هستیم، کوری که می بیند، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند." این دو رمان را، اگر نخوانده‌اید، حتماً بخوانید.

حضور ملموس خدا

این عکس را در "چکل سر" ارضت گرفتم، تقریباً بدون استثناء هر وقت به ارضت می روم به این خلوتگاه جادویی سر می زنم. حالا به شاهکار طبیعت در بازتاب خورشید بر تخته سنگ نگاه کنید و به هماهنگی رنگها. گرمای ولرم آفتاب را در کنار تخته سنگ حس کنید و  خنکای غروب کوهستان را در دره‌ی پایین. به برف بازمانده نگاه کنید. بی تردید اگر این تکه برف نبود، این صحنه این قدر قشنگ نبود. به برف سفید و خاک قهوه‌ای و تخته سنگ رنگارنگ دقیق شوید. حق با من نیست؟ نگاه کنید به قامت روستای" کالکت"، که چه راحت در یال روبرو به آفتاب نیمه گرم غروب تن داده است. گوش کنید! در دره‌ی پایین هم، رود نکا نجواکنان به سوی خزر جاری است. خدا چه نزدیک است.

 uuu

عکس یادگاری پیرمرد

سید محمود، پیرمرد ارضتی را بیشتر در حوالی بادله دره می دیدم، روستایی در مجاورت ارضت. از نوجوانی همراه گله بود و حالا هم که پیر شده بود، گله‌ی کوچکش را عمدتاً برای چرا به آنجا می برد. غالباً مواقعی که ارضت بودم و برای کوه پیمایی به طرف بادله دره می رفتم نزدش مهمان می شدم. کنارش می نشستم و گاهی دستی به سفره‌اش می بردم، گپی می زدیم و تکه‌ای نان و پنیر بود و یک دنیا سخاوت کوهستانی. کم حرف بود و گوش‌های سنگینی داشت. یک بار از او عکسی گرفتم. اولش خجالت می کشید پیرمرد، اما خلاصه رضایت داد و روبروی دوربین من ایستاد. الغرض، چند ماه پیش، یک روز باز گوسفندها را برای چرا برده بود طرف بادله دره. قوچ گله‌اش هم، دیده بودمش، از آن قوچ‌های بازیگوشی بود که به قول معروف خیلی هم گوسفند نیستند، یعنی گاهی برای آدم‌ها شاخ و شانه می کشند و به طرفش حمله می کنند. آن روز جواد، نوه‌ی ده ساله‌اش هم همراهش بود. جواد می گفت که پیرمرد کنار درختچه‌ای ایستاده بود و گله را می پایید. قوچ به طرف پیرمرد می رود و ضربه‌ای به شکم او می زند. جواد حسابی از کار قوچ خنده‌اش می گیرد. پیرمرد از درد می نشیند و چیزی نمی گوید. جواد هنوز می خندد. اما بعد از یکی دو ساعت نگران بابا بزرگ می شود. به آبادی بر می گردد و پدرش، آقا بزرگ، را خبر می کند. فردایش پیرمرد را از کوه به شهر می آورند، به بندرگز. دو روز بعدش که من به ارضت رفتم، در ابتدای آبادی جواد را دیدم. می خواست برود بالا محله. حال و احوالی با هم کردیم. خبر پدرش را گرفتم. با همان لحن کودکانه و به لفظ محلی گفت: «و که خاره. اما  بابا ر گوسن بکشته.» حال پدرش خوب بود. اما پدر بزرگش را گوسفند کشته بود. عکس یادگاری پیرمرد در بادله دره را برایتان می گذارم. خدا بیامرزدش.

قق

عبور عاشقانه‌ی رود

این عکس را دیروز گرفتم، هنگام برگشت به گرگان، از ارضت. نرسیده به سفید چاه. دورنمایی از روستای آغوز دره. ترکیب گرم طیف رنگ‌های کرم و قهوه‌ای، و هماهنگی چشم نواز آنها با آبی آسمان. حسی از سکوت و سادگی و آرامش. و رود نکا که در عبور عاشقانه‌خویش، پای گرم آغوز دره را به لطف می شوید. داشت شعر می شد؟! مثل این که. ببخشید!! 

e 

 

به رسم سوغات

امروز رفتم ارضت. شنبه‌ها کلاس ندارم. جاده خلوت بود و کوهستان، غرق سکوت و آسمان هم یکدست آبیُ با هوایی کاملاً بهاری و عجیب. عجیب، چون هنوز بیش از یک ماه تا بهار مونده. تازه، بهار همیشه یک ماه دیرتر به کوهستان می رسه. سر راه، سری هم زدم به مرکز خدمات کشاورزی در روستای سفید چاه، که قبرستان تاریخی‌اش حتماً معرف حضورتون هست. می خواستم خبر بگیرم برای سهمیه‌ی کود ازته و فسفاته برای زمین زراعی ارضت. امسال زمین‌هارو جو کاشته‌ام. توی محوطه پارک کردم و از پله‌ها بالا رفتم و رفتم دفتر مسئول مرکز. گفتم فلانی هستم و برای دریافت کود آمده‌ام. جوانی از پشت میز بلند شد و مجدداً خوش و بشی کرد و گفت: بله. اسم شما در لیست ما هست استاد، از شورای ارضت دادن! دماوندی بود. اسم کوچکش را نپرسیدم. گفت مشغول شده اونجا، توی مرکز خدمات. گفت سال 1386 دانشجویم بوده و اهل روستای اِوارده. از روستاهای هزار جریب. بهش گفتم: چند بار رفته‌ام اونجا. عکس هم دارم. گفت که اون سالها دو درس با من داشته، یکیش رو پاس کرده بود و یکیش رو هم هشت گرفته و افتاده بود! گفتم: با این حساب پس برم بوق بزنم و به جای کود، آرد بپاشم توی زمین! شوخی کردم باهاش. خندید و ابراز لطف کرد. گفت کود فعلاً موجود ندارن. قرار شد هفته‌ی دیگه خبر بگیرم ازشون. خداحافظی کردم. توی محوطه‌ی مرکز، داشتم سر وته کردم که دیدمش روی پله‌ها ایستاده. دستی برای هم تکان دادیم و راه افتادم طرف ارضت. یادم باشه این دفعه اسم کوچکش رو بپرسم.

    موقع برگشت، ساعت ۳ بعد از ظهر، در سفیدچاه توقفی کردم و عکسی گرفتم از اون قبرستان تاریخی، به رسم سوغات سفر یکروزه‌ی امروز.  

غغ

رقص باران و برف در گرگان

 

jj

 یکی از دوستان وبلاگی و اهل کاشمر بنده، جناب "واژه نویس"  از منطقه‌ی ادیب پرور فدافن، در ۲۸ دی ۱۳۹۲ پستی گذاشتن در وبلاگشون به نام  مرگ و حکایت ابرای بی بارون، و فرمایش فرمودن که در کاشمر مدت‌هاست برف و بارون نباریده و آن خطه دچار کم آبی است. بنده هم ضمن اعلام نظر، از باب مزاح در یک سه بیتی بهشون قول دادم که به رسم برادران آفریقایی، اندکی"رقص باران" کنم تا شاید هموطنای عزیز کاشمری ما هم از نعمت برف و بارون برخوردار بشن!! پس دور خود همی چرخیدم و با خود همی خواندم:

ببار ای ابر و باران در فدافن
به خاک پاک ایران در فدافن
الهی برف و باران الهی
ببارد بر سر و جان فدافن
اگر دانم کمی تأثیر دارد
نمایم "رقص باران" در فدافن!

چی شد حالا؟ هیچی! چند روز بعد شنیدم که ای داد و بیداد، بارون اومده  در کاشمر و فدافن !! سیل گرفته خیابونارو خفن! پشت بندش هم یه برف سنگین اومده، یه متر! برق و گاز هم قطع شده! امروز هم که از "رادیو پیام" شنیدم مدارس کاشمر همچنان تعطیل است!! دوستمون با حجب و حیا می گفت: فلانی واقعاً عجیبه، ها. نفس شما گرم بود! عرض کردم که: خیر! احتمالاً میزان ترقص بنده زیاد بود!

این آمدن و رفتن

امروز به جمعه‌بازار کتاب گرگان سری زدم، روبروی پارک شهر. هنگام برگشت، بالاتر از قلعه حسن، پشت‌نویس یک کامیون بنز خاور برایم جالب بود: "من آمدم به دنیا/ دنیا به من نیامد". مضمون این پشت‌نویس که در اصل، شعری از یک شاعر جوان معاصر است، شباهت دارد به مَطلع شعری از میرزاده عشقی: "خلقت من در جهان یک وصله‌ی ناجور بود/ من که خود راضی به این خلقت نبودم، زور بود؟". عدم رضایت انسان از وضعیت موجود خود و در سطحی دیگر، پرسش همیشگی او در مورد هستی، از درونمایه های مکرر ادبیات ایران و جهان است، اعم از کلاسیک و نو. این درونمایه‌ در رباعیات خیام هم به دفعات دیده می شود:

 

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هيچکسي نيز دو گوشم نشنود

کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

خاله اشرف و  ژاکلین کندی

خاله اشرف کم‌حرف و ساده بود، با قیافه‌ای شبیه به زاکلین‌، همسر جان. اف.کندی. خاله اشرف با ژاکلین شباهت‌ها و تفاوت‌های دیگری هم داشت. تحصیلات دانشگاهی نداشت، یعنی اصلاً سواد نداشت. دو بار هم ازدواج نکرد که هیچ، همان یک بار هم چیزی دوام نیاورد. چند بار از دست شوهر و مادر شوهرش کتک خورد و بعدش برگشت پیش آغاباجی. شاید شانس آورد، و گرنه ممکن بود ممد آقا را درست مثل جان اف. کندی توی محله‌ی میرکریم گرگان جلوی چشم‌ خاله اشرف ترور کنند. وضع مالی خاله اشرف با ژاکلین کمی فرق داشت، یا بهتر است بگویم اصلاً وضعی نداشت: با آغاباجی مستأجر بودند تا اواخر عمر. از این نظر البته وضع ژاکلین یک خرده بهتر بود: شوهر دومش ثروتمندترین مرد دنیا بود، ارسطو اوناسیس، یک یونانی که هیچ کدام از چشم‌هاش باباقوری نبود و بعید هم می دانم که خودش یا مادرش روی ژاکلین دست بلند کرده باشند. مرگ ژاکلین و خاله اشرف البته شباهت عجیبی به هم داشت: هر دو از سرطان مردند، در یک ماه و یک سال، اردیبهشت 1373 هجری شمسی مطابق با مه 1994 میلادی. از همه عجیب تر این که هر دو هم با دستان خالی از دنیا رفتند،کاملاً خالی. اسنادش هست. لااقل شناسنامه‌ی خاله اشرف که دست من است، با یک مهر آبی لاجوردی: «باطل شد». عجیب نیست؟

شور زندگی

امروز طاهر، یکی از همکلاسی‌های قدیمی را دیدم، توی نونوایی سنگک. بعد از من رسید و خودش را انداخت توی مغازه، از شدت سرمای بیرون. میان‌قامت و تپل و خوش قواره، با تغییراتی البته، با یه کاپشن چسبان چرمی مثل قدیما، و با اون چشمای عسلی و سبیلای حالا یکدست سفید و صدایی گرم و پر طنین. گپ و گفتی کوتاه بود و مرور خاطرات. گفت پریروز از مشهد می اومده و پشت برف مونده و مجبور شده شب در بجنورد بخوابه، تنها. شوخی کردم باهاش. گفت که فرداش، یعنی دیروز، حرکت کرده به طرف گرگان و حالا هم دو تا نون دبش و دو آتیشه می خواست به سفارش خانومش. ناهار آبگوشت داشتن. من اما بیشتر حواسم به اون سبیلای یکدست سفید و نوک تیزش بود که با چه سرعتی و به چه خوشگلی با حرکت لب‌هاش حرکت می کردند، و به اون چشم‌های نازنین طاهر که هنوز شور زندگی داشت.

شیرهای بانک ملی گرگان

 

طرفای ظهر در باغشاه، نزدیک کنسولگری روس‌ها، یه جایی پارک می کنم. کتابی می خوام و دور فلکه شهرداری گرگان کاری هم دارم. کتابی از نینیان اسمارت به نام "تجربه دینی بشر" که فکر می کنم به کار تحقیق جدیدم بیاد: اسطوره‌شناسی در تراژدی‌های سوفوکلس و شکسپیر. اسمشه. از باغشاه و شیرکش می زنم به خیابون اصلی. از پاساژ کتابفروش‌ها بیرون میام، بی کتاب. پیاده رو پر از آدمه، اما یه چهره‌ی آشنا نیس. به سمت شهرداری میرم. مغازه‌ها همین جور سریع از جلوم رد میشن با اون ترکیب بدریخت کهنه و نو. یه آشنا هم نیس که بهش سلام کنم. همین جور میرم و مغازه ها رد میشن. کجان اونا؟ اینجا بزازی آقای شکوری که دیگه نیس، کبیر با فاستونی‌های انگلیسی اینجا، خرازی مهدی‌نژاد که فوت کرد سال ها پیش، بعدش ولی‌نژاد، نیاکان با عینک‌هاش، اینجا هم مغازه‌ی خانم اجاقیان بود با اون سربند سبز و لهجه‌ی خاص و شیرینش، سالام! ارمنی بود آخه. حواسم نیست. می خورم به یکی و می شنوم: اوهوی کوری مگه؟ نمی دونم .شایدم باشم. بر می گردم و لبخندی میزنم که نمی‌دونم چرا، به کسی که نمی دونم کی بود و رفت و برنگشت که لبخندمو ببینه. فقط می دونم چی گفت. چه قدر غریبه‌ام اینجا.کاش شکسپیر بود اینجا یا سوفوکلس. خنده ام میگیره از فکرم. میرسم به فلکه شهرداری. بعدش بانک ملی با اون دو شیر طلایی خوشگلش، آخ اگه بچه بودم. کاش بچه بودم. اگه بچه بودم حتماً از پله‌ها بالا می رفتم و یالشون رو حتماً دست می کشیدم، حتماً. چه قدر از خودم دور شدم. حالا از پل هوایی میرم بالا و میام پایین و یه ربع بعدش بر می گردم و باز از همون پل هوایی میرم بالا و میام پایین و یه ربع بعدش توی ماشینم و باز میرم طرف خونه. پیاده که میشم، یاد شیرهای بانک ملی می افتم. این دفعه هرجوری شده باید از پله‌های بانک برم بالا و یه دست حسابی بکشم به یالشون و حتماً ببوسمشون. هر دو تاشون رو. حتماً. هر کی می خواد هر چی بگه، بگه. مأمور بانک هم اگه بیاد، براش توضیح میدم. حتماً قانع میشه. حتماً. به شما نمیگم. راستش خجالت می کشم.

"آن روزها رفتند"

t

خیلی از چیزها یواش یواش داره میره به بایگانی خاطرات ما، مثل غروبای پاییز گرگان که آسمانش پراز کلاغ بود، یا مثل اون بارونای ریز و قشنگ، یا مثل اون برفای یه متری توی کوچه‌های باریک آشتی‌کنان. قندیل یخ هم از اون چیزهاس، قندیلی که وقتی زمستونا از کوچه پس کوچه‌های محله های قدیمی گرگان رد می شدی، همین جور ردیف از سفال‌ها آویزون بودن، بعضی وقتا تا چند روز آب نمی شدن. دیگه در گرگان خبری از این چیزها نیس. اما وقتی میرم کوه، گذشته ها زنده میشن، و زمستونا، و قندیل ها، و بچه ها، بچه‌های محل‌، ممد، جمشید، آق کوچک، عبدل، و خیلی های دیگه. زمستونا وقت برگشتن از مدرسه، می پریدیم و  قندیل ها رو می زدیم. دیگه قندیل‌ها نیستن، بچه‌های محل هم نیستن،  آق کوچک که دیگه اصلاً نیست. ممد و عبدل هم یه جورهایی آب شدن مثل برف.در این غروب زمستونی، جای همه‌شون خالی، و جای اون قندیل‌های خوشگلی که اگه بازم گیرم بیان، مثل پارسال در ارضت، بلند می شم و به یاد بچه ها چند تاشونو می زنم. به یاد اون روزها، به یاد اونایی که دیگه نیستن. به یاد آق کوچک. آخ که چه قدر دلم تنگ شده براش.

دانشجو و استاد باهوش

چند روزی بود که موس یا همون موشواره‌ی من، دور از جون موشواره‌ی شما درست کار نمی کرد، کلیک که می کردم، مکان‌نما همین جور مثل یه مگس دیوونه می رفت روی مونیتور، دور خودش می چرخید، اون هم با چه سرعتی، عین چرخش بعضی از ماشین‌های آخر شبی گرگان، دور فلکه‌ی کوچک ناهار خوران! بگذریم.

y

امروز صبح، برای خرید یه موس جدید رفتم به پاساژی در خیابان شالیکوبی. سلامی کردم و فروشنده‌ی جوان، با لطف و احترام جوابی داد. گفتم: "یه موس خوب بدین لطفاً. من مارک‌هارو نمی شناسم." توضیحی داد و با تیزهوشی گفت: "اما من شما رو می شناسم." بعد خودش را معرفی کرد. الف. م. از دانشجویان سابقم بود.از حاضر جوابی‌اش خوشم آمد و با خودم گفتم: ببین بهروز، ثمره‌ی یک عمر تدریس صادقانه‌ی علمی همین است: پرورش دانشجویانی باهوش و تحویل آنها به جامعه! خلاصه او با صبر و حوصله، و پس از ارائه‌ی اطلاعات کامل در مورد موس های موجود در بازار، یک موس خوب گذاشت روی میز و باز هم از روی لطف، شروع کرد به تعارفات متعارف برای مهمان بودن وجه موس! خلاصه متقاعدش کردم که وجه را بگیرد. گرفت و داشتم خداحافظی می کردم که گفت: استاد! ما رو شناختین؟! با تعجب لبخندی زدم و گفتم: بله! شما الف. م هستید! با شعف لبخندی به رضایت زد و سری در تحسین حافظه‌ی من تکان داد، یعنی: چه استاد باهوشی هستید شما! یادش رفته بود که خودش رو همون اول معرفی کرده بود! سر پاساژ با خودم گفتم: بیله دیگ، بیله چغندر! از تو انشتین گرگانی، دکتر حسابی که در نمیاد مرد حسابی!

شعر پلکانی من!

امروز به سرم زد و گفتم سری بزنم به دانشگاه و با سوء استفاده از موی نسبتاً سفید، چند نکته رو خدمت دوست و مدیری عزیز بگم با موی نسبتاً سیاه در طبقات بالا، مزید منفعت آخرت و دنیا! رفتم و گفتم و برگشتم. اما بریم سر اصل مطلب که مطلبی غیردانشگاهی است. هنگام برگشت، روی اولین پله‌ها یه مصرع پرید توی این مخزن‌المعارف بشری، یعنی کله‌ی  بنده و بعدش، دومین مصرع توی پاگرد اول و بعدش، سومی در پاگرد طبقه دوم و بعدش، مصرع چهارم در طبقه‌ی همکف و بعدش، آخیش، هوای خنک جلوی ساختمون، خلاص!

براتون یه عکس هم گذاشتم بیست؛ با این توضیح که عکس، تزیینی است و مربوط به پلکان دانشگاه جندی شاپور در عصر ساسانی است و ربطی به پلکان ما ندارد: 

ف

افسوس که در رکاب ماندیم

                                    بگذشت بهار و خواب ماندیم

لب تشنه در آرزوی باران

                                    عمری ز پی سراب ماندیم 

مظفری زاده آخرین سوتش را زد.

امروز صبح رفتم ارضت. با قیچی باغبانی چند درخت را هرس کردم. یکی از درختان آلو را که تقریباً خشک شده بود با تبر زدم. دوستی هم که گذرش به هزار جریب افتاده بود، یک ساعتی مهمانم بود. چای نوشیدیم و به "چکل سر" هم رفتیم. ساعت یک بعد از ظهر به گرگان برگشتم. می خواستم به بازی استقلال و پرسپولیس برسم. رسیدم. نود دقیقه زیر توپ زدند و به هم لگد. چند بار به خودم گفته‌ام که دیگر این مضحکه‌ی مکرر موسوم به "دربی" را تماشا نکنم. ظاهراً نمی شود. نمی دانم چرا. یرایم به یک مرض نامکشوف تبدیل شده است. در آخر مسابقه هم داور برای همیشه از فوتبال خداحافظی کرد، سعید مظفری زاده. آخرین سوتش را امروز زد و رفت. هر کسی یک روز سوتش را می زند و می رود. کار هر کس و هر چیز یک روز تمام می شود، مثل همین درخت آلویی که امروز زدمش.  

عامو ذغال

 

t

کلاس دوم ابتدایی بودم و در مدرسه عنصری گرگان، واقع در محله نعلبندان، ضلع شمالی مسجد جامع درس می خواندم. خانه‌ی ما هم یک کوچه پایین‌تر بود، کوچه عمرانی. یه روز غروب، با گوش کبود به خانه برگشتم. ننه جان هم آنجا بود و با مادرم سبزه‌ی سمنوی عید را توی مجمع های مسی جابه جا می کرد. تا مرا دید، علت را پرسید. اول طفره رفتم، اما خلاصه مجبور شدم و گفتم که آقامعلم گوشم را گاز گرفته است. گفت: "کی؟ همین مرتکه کورچ و ماکورچ؟ درستش مُکنم!" بعد رو کرد به مادرم و گفت: " عاروس، اون چادر من رِ بده بوینم!" بعد، دست من را گرفت و رفتیم طرف خانه‌ی آقا معلم. آقا معلم، آقای ک. که خدا رحمتش کنه، بجه محل خودمان بود و سر خیابان، روبروی ورودی میخچه‌گران، زندگی می کرد. درست در همسایگی مادر نعمت ماست فروش. دردسر ندهم، رسیدیم. ننه جان در زد. از قضا خود آقا معلم در را باز کرد و با ترس و لرز گفت: "سلام!" ننه جان هم نه گذاشت و نه بر داشت و گفت: "سلام و بِلام! خرس بقول، بارا چی گوش این بچه رِ گاز گرفتی؟ لقد هم مِنداختی دگه! تو گو گله‌بانی یا عامو ذغال؟" منظورش "آموزگار" بود. آقا معلم رفت توضیح بدهد. اما ننه جان که اهل این حرفا نبود، مجالش نداد و گفت: "فردا میام هموون خراب مانده‌ای که تو کلب یعقوب توش درس مِدی، اَره، همونجه گوشت رِ گاز می گیرم." همین کار را هم کرد. فردا همراه من به مدرسه آمد. البته گوش آقا معلم را گاز نگرفت،اما من هنوز که هنوز است سرافکندگی آقامعلم یادم نمی رود. بنده خدا روی یک صندلی فلزی سوراخدار ارج نشسته بود و در حالی که به نطق آتشین ننه جان گوش می کرد، زیر نگاه تیز آقا مدیر، با حلقه‌ی طلایی‌اش بازی می کرد. تازه ازدواج کرده بود. خدا همه‌ی آن جمع رفته را بیامرزد. 

من در اتوبوس پیر شدم

 

ع

باور نمی کنید. حق هم دارید. راستش اول خودم هم باور نمی کردم، اما من در اتوبوس پیر شدم. عرض می کنم که چه طور. پارسال در اون ماهی که پیاده بودم، یعنی از موقع فروش ماشین قبلی و تحویل ماشین جدید،یه روز در ایستگاه شهرک تالار گرگان سوار اتوبوس واحدی شدم که از مسیرناهارخوران می رفت فلکه کاخ. صندلی ها پر بود و چند نفری هم سر پا بودن. یکی دو جوان از جاشون بلند شدن و گفتن:"بفرمایید بشینید، حاج آقا!" من چپ و راستمو نیگاهی کردم، اما حاج آقایی ندیدم. جوان‌ها دوباره تکرار کردن: "بفرمایید حاج آقا!" ظاهراً با من بودن! اما خیلی جدی نگرفتم. خلاصه پس از لحظاتی تردید، من که هنوز خودم رو  الویس پریسلی قدیم یا برد پیت  جدیدی می دونستم که با جنیفر لوپز فالوده می خوره، تشکر کردم و نشستم. اون روز گذشت. چند روز بعد، دور فلکه کاخ بودم و می خواستم برم خونه. دیدم که اتوبوس ناهارخوران داره حرکت می کنه. دستی تکان دادم و سوتی انداختم و خلاصه نگه داشت و من هم به سبک بروس لی قدیم یا جکی جانِ جدید،جلدی پریدم بالا مثل مرد عنکبوتی! بازم صندلی ها پر بود و دیوار گوشتی وسط راهرو، توپ و بر قرار. به ایستگاه سازمان آب نرسیده بودیم که باز همون داستان تکرار شد و باز پس از لحظاتی تبادل اصرار و انکار نشستم و همان جا به این نتیجه‌ی قطعی رسیدم که پیر شده ام. البته هر آدمی خلاصه یه روزی پیر میشه. یعنی هر آدمی میدونه که خلاصه یه روزی پیر میشه. من هم خلاصه آدمم و می دونستم که یه روزی پیر میشم. اما نکته یه جایی هست! می فرمایید کجا؟ عرض می کنم. من هیچ وقت فکر نمی کردم که در اتوبوس، اون هم اتوبوس شرکت واحد گرگان به این نتیجه برسم که پیر شده‌ام. راستی، شما کجا پیر شدین؟ یا فکر می کنین کجا پیر بشین؟

کلاس چهارم طبیعی

 

دقیقاً چهل سال از زمانی گذشته است که من از پنجره وارد کلاس شدم.

من در دبیرستان استرابادی گرگان، نرسیده به چهار راه راه‌آهن درس می خواندم. کلاس چهارم طبیعی بودم، معادل اول نظری، رشته‌ی علوم تجربی بچه‌های این نسل. بعد از ظهر یکی از روزها اولین نفری بودم که به دبیرستان رسیدم. در مدرسه بسته بود و من هم بدون معطلی مثل دونده‌های پرش با ارتفاع، جفت زدم از روی نرده‌ها و پریدم توی حیاط. می خواستم برم کلاس. از بدشانسی،در سالن هم بسته بود. رفتم پشت حیاط. اینجا البته از خوش شانسی، پنجره‌ی روبروی سرویس بهداشتی،گلاب به روتون، باز بود. اما ارتفاعش زیاد بود. باز هم جسارتاً رفتم توی یکی از دستشویی ها و آفتابه مسی را برداشتم و آوردم گذاشتم پای پنجره. معطل نکردم و باز هم گلاب به روتون کتاب‌ها رو  گذاشتم توی فاق ذیربط شلوار وپامو گذاشتم روی آفتابه و خودمو کشیدم بالا و از اون ور تلپ شدم توی کلاس. بعدش شروع کردم به گردو خاک زدایی از خودم. بی ادبی میشه، اما کتاب‌ها رو از همون جا که قبلاً عرض کردم، کشیدم بیرون. داشتم دنبال دکمه شلوارم می گشتم که ظاهراً رو زمین افتاده بود که یهو چشمتون به روز بد نیفته، برگشتم و مدیر دبیرستان، مرحوم رضایانی رو دیدم. البته اون موقع که هنوز مرحوم نشده بودن. کارد می زدی، خونش در نمی آمد. در دو متری من، و در سکوت کامل دست هایش را به کمر زده بود و به منی نگاه می کرد که راه فرار نداشتم و روزگارم مثل آخرت یزید شده بود. خلاصه سکوت را شکست و گفت: کارتت همراته؟ گفتم: بله، آقا!  و خوشحال از این که این دفعه با درج نمره‌ی منفی در پشت کارت، مسئله ختم به خیر شده دستامو بردم توی جیب شلوار و جیب کت و گلاب به روتون خلاصه کارت رو پیدا کردم و رفتم به طرف مدیر. دستم رو دراز کردم و گفتم: بفرمایید آ... هنوز "قا"ی آقا رو نگفته بودم که جای دشمانتون سبز، یه جفت چپ و راستِ کار درست نوش جون کردم که صداش رو روس‌ها هم شنیدن! چشام البته بفهمی نفهمی مثل کارتون تام و جری جابجا شدن، اما زمین نخوردم! گفتم:" کارت رو دیگه لازم ندارین که آقا مدیر؟" داشتم می ذاشتمش توی جیبم که دستش رو دراز کرد و گفت: "بدش به من ببینم! اصل کاری همین کارته!" کارت رو از من گرفت و از جیب بغل کتش خودنویس سناتورش رو در آورد و در حالی که در پشت کارت چیزی می نوشت، سری تکان داد و گفت: "حیف از اون هوش! بگیر!" من هم که از تعریف آقا مدیر گلاب به روتون مثل خر خاکی کیف می کردم و شدت ضربات یادم رفته بود کارت رو گرفتم و گذاشتم توی جیبم و به یادگار نگهش داشتم.

    سالها گذشت و من عضو هیت علمی دانشگاه آزاد اسلامی گرگان شدم. آقا مدیر چی شد؟ هیچی. ایشون هم پس از بازنشستگی، معاون مالی-اداری همین دانشگاه شدن! بعد چی شد؟ هیچی. چند سال دیگر  هم گذشت و در مراسم  روز معلم فرصتی دست داد و من هم با آمادگی قبلی، اجازه خواستم و روی صحنه رفتم و پس از ذکر همین خاطره، همان کارت یادگاری را از جیبم در آوردم و ضمن تبریک به همه‌ی معلمان، به ویژه آقای هوشنگ رضایانی که در ردیف اول نشسته بود، متن آن را خواندم: "از پنجره وارد کلاس شد.هوشنگ رضایانی، امضاء." بعد ازشون درخواست کردم تشریف آوردن روی صحنه. صورتشون رو بوسیدم. ایشون هم با جمله‌ای به بنده لطف کردن. بعدش گفتن: فلانی، با اون هوشی که داشتی، اگه یه جفت دیگه بهت می زدم، حتماً رییس دانشگاه می شدی! همه به افتخارش دست زدیم.

 

آخرین جرعه‌ی این جام تهی

 

رحمت‌الله علائی‌فر را از دوران دبیرستان می شناختم؛ از دوران قبل از انقلاب که در دبیرستان استرابادی گرگان درس می خواندم. او دبیری بود جوان و متین و بالا بلند و خوش‌پوش، با آن بلوزهای یقه اسکی خوشرنگ و ادوکلنی خاص.  سال‌ها گذشت و در دهه‌ی هفتاد دوباره دیدمش. در دانشگاه آزاد گرگان به عنوان استاد مدعو رفت و آمدی داشت و  چند واحدی تدریس می کرد. هنوز مثل قدیم، محجوب و متین بود و کم حرف، با تبسمی بر لب.یک بار در اتاق اساتید از فریدون مشیری زمزمه کرد: من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی است/ آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش. یک روز هم کتابی از ژان وال با عنوان اندیشه‌ی هستی را برایم آورد. نسخه ای از آن برداشتم و اصلش را به او برگرداندم. سال‌ها گذشت. چند سال پیش دخترش دانشجوی من شد. احوال پدر را پرسیدم. گفت که بیمار است. حدود یک ماه پیش هم آگهی ترحیمش را در دانشگاه دیدم. رحمت هم به رحمت خدا رفته بود.

 

r

 

همه می پرسند : 

چیست در زمزمه‌ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه‌ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید ،

روی این آبی آرام بلند، 

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟ 

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده‌ی جام؟ 

که تو چندین ساعت ، 

مات و مبهوت به آن می نگری؟ 

نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند، 

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را ، هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه‌ی کوه، 

صحبت چلچله‌ها را با صبح، 

نبض پاینده‌ی هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل، 

همه را می شنوم، می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم 

ای سراپا همه خوبی ، 

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت، 

همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم 

تو بدان این را، تنها تو بدان !

تو بیا 

تو بمان با من، تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب 

من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند . 

اینک این من که به پای تو در افتادم باز 

ریسمانی کن از آن موی دراز، 

تو بگیر، 

تو ببند!

تو بخواه 

پاسخ چلچله‌ها را تو بگو !

قصه ی ابر هوا را تو بخوان !

تو بمان با من، تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی است، 

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.



 

آنان که به اشتیاق رفتند

برای امشب، شعری خاطره‌ انگیز از شاعر انگلیسی، ویلفرد گیبسون(۱۸۷۸-۱۹۶۲) برایتان ترجمه کرده‌ام.    فارغ‌التحصیلان قدیم که درس زبان تخصصی ادبیات فارسی را در ترم‌های مختلف با من گذرانده‌اند حتماً بغض  مرا هنگام قرائت این شعر دیده‌اند.  هر وقت این شعر را می خواندم، بغضم می گرفت. یک بار دانشجویان خواستند تا این شعر را در کلاس برایشان ترجمه کنم.بند اول را ترجمه کردم، به دلیل تأثر شدید،ترجمه‌‌ی بند دوم ناتمام ماند. امشب اما تمامش کردم. بخوانید: 

Lament

We who are left, how shall we look again
Happily on the sun or feel the rain
Without remembering how they who went
Ungrudgingly and spent
?Their lives for us loved, too, the sun and rain


A bird among the rain-wet lilac sings—
But we, how shall we turn to little things
And listen to the birds and winds and streams
Made holy by their dreams
Nor feel the heart-break in the heart of things

 

ث

مرثیه

ما که مانده‌ایم، چگونه باز به شادی نگاه کنیم

به آفتاب،

 یا باران را حس کنیم

بی آن که به یاد آریم آنان که به اشتیاق رفتند

و جانشان را برای ما دادند نیز

 چون ما،

عاشق آفتاب و باران بودند؟

 

پرنده‌ای بر یاس خیس از باران می خواند _

اما ما،

ما چگونه باز به امور ساده نگاه کنیم

و به پرندگان و نسیم و جویبارانی گوش کنیم

که از رؤیای آنان حرمت یافته‌اند،

یاداغ دل را چگونه در دل امور حس نکنیم؟

 

 

بوی گندم مال من

امروز رفتم ارضت. مش کرم دو هفته پیش به من گفت می خواد لته اش رو بین بچه هاش تقسیم کنه. ۵ دختر داره و سه پسر. همه شون هم، غیر از هادی که اون هم رفته تهرون سر کار، ازدواج کرده ان. از من کمک می خواست برای متراژ. گفتم: چشم، در اولین فرصت. امروز فرصت دست داد.  لته اش بالای محله است با حدود ۱۲۰۰ متر مربع مساحت. این تقریباً آخرین مایملک مش کرم بود. رفتیم و انجام دادیم و برگشیم خونه اش. بساط نان و پنیر کوهی مثل همیشه برقرار بود. سر سفره، مش کرم دو سه بار نفسی عمیق کشید؛ انگار بار سنگینی از دوشش برداشته بودن. خاله زهرا هم سرحال تر از همیشه، مرتباً من رو دعا می کرد. بعد از ظهر، هوا برگشت؛ برگشتن هوا در زمستان کوهستان یعنی احتمال بارش برف. برخاستم و خداحافظی کردم و راه افتادم طرف گرگان. توی راه به این فکر بودم که خدا چه قدر این بنده‌هاش رو دوست داره. چه دل بزرگی داده به این آدمای خوبش در این بهشت بلند زمین!

ق

زیارت قبول مش کرم

 

امروز صبح به قصد دیدن مش کرم(مظفری) رفتم ارضت. همسایه ایم. از زیارت امام رضا برگشته بود. هر سال بعد از عاشورا به اتفاق دیگر اهالی روستا دسته جمعی میرن بندرگز و از اونجا با یکی دو اتوبوس راهی زیارت آقا میشن. امسال خاله زهرا را هم با خودش برده بود. اگه خدا بخواد شاید سال دیگه من هم باهاشون راهی شدم. سری به بالامحله هم زدم. خنکای زمستانی کوهستان. طرفای غروب برگشتم گرگان.

بچه‌های نور

عکس

در ارتفاعات، همیشه احساس غرور می کنم و بعد، سبک می شوم مثل برگی. امروز اما به "هزارجریب" نرفتم. حال خوشی هم نداشتم. بلند شدم و برای راه‌پیمایی به تپه‌های اطراف ناهارخوران رفتم. هنگام برگشت، سر راه به بچه‌های "نورالشهداء" هم سری زدم. آرام بودند، مثل همیشه. کنارشان نشستم. به پیشانی سبز و بلندشان دستی کشیدم. سوره‌ای بود و نجوایی، درنگی و بازگشتی. در این جمعه‌ی زرد و سرد، دیدار با این سبزهای جنگلی واقعاً خوب بود. سبک شدم، مثل برگی. من همیشه عاشق کوه بوده‌ام.

چه زود پیر می شویم

امروز قبل از ظهر در اتاق اساتید بودم، پشت کامپیوتر. خانم جوانی از همکاران محترم و جدید حق‌التدریسی  سوالی از من پرسید در مورد امتحانات پایان ترم. جواب دادم. من هم سوالی پرسیدم از ایشان در مورد  آپلود کردن عکس در وب. نمی دانست، اما گفت که پدرشان حتماً می داند و شماره تلفن بنده را هم گرفت و قرار شد پس از کسب اطلاع از پدر، به بنده اطلاع دهند. جهت ضبط شماره در گوشی، نام بنده را هم پرسیدند. گفتم: حاجی محمدی. گفت: شما با آقای بهروز حاجی محمدی نسبتی دارید؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: ایشان از دوستان قدیمی پدر من هستند. گفتم: ببخشید، فامیلی شما؟ اسم پدر شما؟ جوابی داد که خشکم زد. من هم جوابی دادم که پدرش هم خشکش بزند! با لحنی جدّی و دراماتیک گفتم: پس این رفیق پدرسوخته‌ی ما، پدر شماست؟!

 از آخرین باری که دختر محمد را دیده بودم حدود بیست سال گذشته بود، کودکی بیش نبود. من و محمد چه زود پیر شدیم.

من کسی نیستم

 

عکس

امیلی دیکنسون شاعر قرن ۱۹ آمریکایی شعر کوتاهی دارد که می خوانید و ترجمه مرا از آن می بینید:

I'm Nobody! Who are you?
Are you - Nobody - too?
Then there's a pair of us!
Dont tell! they'd advertise - you know!

How dreary - to be - Somebody!
How public - like a Frog -
To tell one's name - the livelong June -
To an admiring Bog!

من کسی نیستم، تو کیستی؟

آیا تو نیز کسی نیستی؟

پس ما با همیم!

 نگو ! همه را خبر می کنند- می دانی!

 

چه دلگیر است کسی بودن!

چه آشکار چون وزغی،

گفتن نامت در ژوئن دیرپای

به گنداب ستایشگری!

 

 

 سال ها پیش این ترجمه را برای استادم دکتر پروانه مژده، استاد ادبیات انگلیسی و کارگردان تئاتر، خواندم. خیلی پسندید و سری به تأیید تکان داد، خدا بیامرز.

 

مدرسه عالی پارس

امروز صبح زود رفتم کوه. تازه برگشتم. جهار ساعت پام رو زمین بود و توی سرم هزار فکر از گذشته های دور و نزدیک. قبل و بعد از انقلاب. و مدرسه عالی پارس و کلاس درس خانم همنت و آقای مور و آقای فرگوسن و خدا بیامرز دکتر علی اصغر خبره زاده(استاد ادبیات و مترجم و از دوستان و همکاران مرحوم آل احمد) و دایی عطا که هنوز تهرونه. و دایی ناصر که آمریکاست و آلزایمر گرفته. و جمعی از بچه های مدرسه که با اتوبوس رفته بودن ترکیه. و پروفسور بهرام مبشر که اون وقتا پروفسور نبود و با ما درس میخوند در مدرسه عالی پارس. و حالا آمریکاس. و سالی یه بار میاد تلویزیون خودمون و از کهکشونا میگه. و میگه مشکل ما از بی سوادی باسوادهاست. و من که نمی دونم باسوادم یا بیسواد .وهنوز اینجام  و به جای دایی ناصر، ریز و درشت زمین و آ سمونو در ذهنم مرور می کنم. چهار ساعت راه رفتم و نفهمیدم کی رفتم و برگشتم. و هنوز هستم با خاطراتی از کسانی که نیستند و هستند.