امروز به سرم زد و گفتم سری بزنم به دانشگاه و با سوء استفاده از موی نسبتاً سفید، چند نکته رو خدمت دوست و مدیری عزیز بگم با موی نسبتاً سیاه در طبقات بالا، مزید منفعت آخرت و دنیا! رفتم و گفتم و برگشتم. اما بریم سر اصل مطلب که مطلبی غیردانشگاهی است. هنگام برگشت، روی اولین پله‌ها یه مصرع پرید توی این مخزن‌المعارف بشری، یعنی کله‌ی  بنده و بعدش، دومین مصرع توی پاگرد اول و بعدش، سومی در پاگرد طبقه دوم و بعدش، مصرع چهارم در طبقه‌ی همکف و بعدش، آخیش، هوای خنک جلوی ساختمون، خلاص!

براتون یه عکس هم گذاشتم بیست؛ با این توضیح که عکس، تزیینی است و مربوط به پلکان دانشگاه جندی شاپور در عصر ساسانی است و ربطی به پلکان ما ندارد: 

ف

افسوس که در رکاب ماندیم

                                    بگذشت بهار و خواب ماندیم

لب تشنه در آرزوی باران

                                    عمری ز پی سراب ماندیم