امروز در یکی از کلاس هایم به همنشینی گریزناپذیر اضداد اشاره کردم. گفتم که علی الظاهر تمامی پدیده های هستی در دو قطب متضاد معنا می پذیرند. گفتم که فقدان هر یک از طرفین این زوج های متناظر، طرف دیگر را از معنا تهی می کند. مثال زدم: بدون شب، روز چه معنایی دارد؟ بدون تاریکی، درک روشنایی چگونه میسر است و بی رذیلت، فضیلت چه معنایی دارد؟ تمام مفاهیم با متضاد خود معنا می گیرند: بالا در تقابل با پایین معنا دارد و چپ در تقابل و مقایسه با راست. گرما را در حضور و تقابل با سرما درک می کنیم و حجب و حیا را در تقابل با وقاحت. گفتم که ظاهراً معناپذیری پدیده های خیر و مطلوب، به حضور پدیده های شر و نامطلوب وابسته است. معنای این کلام، ضرورت وجود امر نامطلوب برای نمود و تشخص امر مطلوب است. موافقید یا اشتباه می کنم؟