امروز رفتم ارضت. شنبه‌ها کلاس ندارم. جاده خلوت بود و کوهستان، غرق سکوت و آسمان هم یکدست آبیُ با هوایی کاملاً بهاری و عجیب. عجیب، چون هنوز بیش از یک ماه تا بهار مونده. تازه، بهار همیشه یک ماه دیرتر به کوهستان می رسه. سر راه، سری هم زدم به مرکز خدمات کشاورزی در روستای سفید چاه، که قبرستان تاریخی‌اش حتماً معرف حضورتون هست. می خواستم خبر بگیرم برای سهمیه‌ی کود ازته و فسفاته برای زمین زراعی ارضت. امسال زمین‌هارو جو کاشته‌ام. توی محوطه پارک کردم و از پله‌ها بالا رفتم و رفتم دفتر مسئول مرکز. گفتم فلانی هستم و برای دریافت کود آمده‌ام. جوانی از پشت میز بلند شد و مجدداً خوش و بشی کرد و گفت: بله. اسم شما در لیست ما هست استاد، از شورای ارضت دادن! دماوندی بود. اسم کوچکش را نپرسیدم. گفت مشغول شده اونجا، توی مرکز خدمات. گفت سال 1386 دانشجویم بوده و اهل روستای اِوارده. از روستاهای هزار جریب. بهش گفتم: چند بار رفته‌ام اونجا. عکس هم دارم. گفت که اون سالها دو درس با من داشته، یکیش رو پاس کرده بود و یکیش رو هم هشت گرفته و افتاده بود! گفتم: با این حساب پس برم بوق بزنم و به جای کود، آرد بپاشم توی زمین! شوخی کردم باهاش. خندید و ابراز لطف کرد. گفت کود فعلاً موجود ندارن. قرار شد هفته‌ی دیگه خبر بگیرم ازشون. خداحافظی کردم. توی محوطه‌ی مرکز، داشتم سر وته کردم که دیدمش روی پله‌ها ایستاده. دستی برای هم تکان دادیم و راه افتادم طرف ارضت. یادم باشه این دفعه اسم کوچکش رو بپرسم.

    موقع برگشت، ساعت ۳ بعد از ظهر، در سفیدچاه توقفی کردم و عکسی گرفتم از اون قبرستان تاریخی، به رسم سوغات سفر یکروزه‌ی امروز.  

غغ