اسم خواهارت!
دانش آموز: سلام آقا ناظم.
ناظم: سلام و درد پیرم. الان ذکر خیرت بود!
دانش: ممنون آقا.
ناظم :این ولیته؟
کارگر:[به دانش] «ولی» چیه؟ چی مِگه این؟
دانش آموز: هیچی. تو کار نداشته باش.
ناظم: مِگم تو ولیشی؟
دانش: نه آقا ناظم. آقاجانما نبود. این ر آوردیم
ناظم: مامانت چی؟ مامانت ر میاوردی.
دانش آموز: نبود آقا.
ناظم: کجا بود؟
دانش: پیش آقاجانم.
ناظم: آقاجانت کجا بود؟
دانش: پیش مامانم.
ناظم: لااله الا الله... خانه بودن؟
دانش: یَک جا بودن دگه آقا، نپرسین!
ناظم: لااله الا الله... این کیه حالا ؟ مگه نمدانی باید ولیت باشه.
دانش: وله ویل که هست. اما داییمه آقا.
ناظم:[به کارگر] خاب. پس تو دایی اینی؟ اسمت چیه آقا؟
کارگر: اسم کی آقاجان؟
ناظم: اسمت دگه آقا، اسم تو . ت. تو. ضمیر متصل مفعولی. ت. اسمت. مفعولی، مفعولی.
کارگر: مفعول؟ بارا چی ما آقا؟ .. چره ما مفعول ؟!
دانش: [به کارگر] بابا تو ببند دگه.. [به ناظم] اسمش صفره آقا. دایی صفر.
ناظم: اسمت صفره؟
کارگر: بله آقا. صفر پژموروک . مارم مگفت. اما بچه ها میدان مگن صفر کَل.
ناظم: خاب، بسه دگه. [با اشاره به دانش] اسم این چیه؟
دانش:[ آهسته به کارگر] بهروز. بگو بهروز!
ناظم: اسمش چیه؟
کارگر: مهناز، مهناز.
ناظم: مهناز؟ خاک بر سرت دراز؟! نره از ماده تشخیص نمیدی؟ این مهنازه؟!
کارگر: آقا توهین نکن خودش گفت...
دانش: من گفتم؟! من به قبر پدرِت....
ناظم: ساکت شو! بی تربیت. [ رو به کارگر. با اشاره به دانش] اسم مارش چیه؟
دانش: [ آهسته به کارگر] ملکتاج. بگو ملکتاج!
کارگر: ماچ ماچ آقا. ماچ ماچ.
ناظم: ماچ ماچ؟ [به دفتر دار] پرونده ش ر بده بوینم تو شناسنامش چیه؟[پرونده را می خواند.] نام پدر اسماعیل نام ما!در، ملکتاج. پس ماچ ماچ؟! یک ماچ ماچی نشانتان بدم که....[به دفتر دار] زنگ بزن شهربانی. یک پاسبان بفرستن با باطون.
کارگر: آقا قربانت برم. پاسبان بارا چی؟
ناظم: بوین.... من خیلی زرنگم. من بهت مشکوکم. خر نر و ماده ر خیلی زود تشخیص مدم. به من مگن هاشم.
دانش: بله. آقا ناظم خیلی زرنگه.
ناظم: نگاه کن. یک سوال مپرسم. جواب دادی که دادی. ندادی، باطون با پاسبانش. دو قبضه. حالتانه جا بیاره. بتوشانتان.
کارگر: جهندم دگه بفرما بپرس.
ناظم: پس قبوله دگه؟
کارگر: اره دگه چاره ندارم.
ناظم: اسم خودت که..
کارگر: صفره.
ناظم: اسم اینم که مهنازه.
دانش: بهروز آقا. گفت اسمم بهروزه.
ناظم: زرت و پرت نکن تو. تو نمخواد بارام ترجمه کنی. اسم مارِ این هم که گفتی ماچ ماچه!
دانش: ملکتاج آقا ملکتاج.
ناظم: مگم تو زرت و پرت نکن. همچین لقد مزنم درِ اونجت که تا دباغان بدویی. [به کارگر] خاب تو هم که دایی این تحفه ز کرمانی.
کارگر: بله آقا، داییش مِشم من.
ناظم: خاب. پس.... حالا... زود بگو اسم خواهارت چیه؟
کارگر:[کلافه] ای آقا ، بگو باطونه بیارن. سوالای سخت مپرسی چقدر؟ بگو باطون بیارن
ناظم: ببین اگه راستشه بگی مذارم بری.
کارگر: خدا پدرت ر بیامرزه. راستش من عمله ام. سر چهار راه میدان بودم مخواستم برم سر کار. این آمد گفت دو تومن مدم یک دیقه بیا مدرسه بگو من دایی شم. اسمت ر هم بگو.
ناظم: صحیح! لااقل اسم خواهر و مادرش ر ازش مپرسیدی؟
کارگر: مار و خواهارش به من چه دخل داره؟مگه مخواستم عقدشان کنم؟ دوتومن بگیرم و فک و فامیلشِ ر از بر کنم؟
ناظم: [به تدریج به سمت دانش] پس که این طور. تو ماچکل مخچه گرانی، مارِ همین جور توو مدی، مچرخانی. یک حاجی محمدی ازت درست کنم که اون سرش باطون، یک نمره انضباطی بهت بدم که مار ماچ ماچت بگه ایول! [به دفتردار] زنگ بزن به شهربانی بیان این دو تا اراذل و اوباش رو ببرن!
دفتردار: چشم آقا، الان زنگ می زنم. الو.... شهربانی؟
دانش: [به کارگر]بزنم در ریم که تر زدی به انضباط این ثلثم!
کارگر: الفرار! [صحنه شلوغ. در تعقیب و گریز]