راز گل سرخ
بهزاد: نگرفتم! روشن تر لطفاً.
عاطفه: یعنی چرا من و تو با این اختلاف نظرامون بازم همدیگه رو دوست داریم. یعنی همه اش عادته؟
بهزاد: نه. همه اش عادت نیست. حتماً نقاط مشترک هم داریم.
عاطفه: مثلاً؟
بهزاد: مثلاً این که ذاتاً آدمای بدی نیستیم. این که همدیگه رو تحمل می کنیم. هر چند که...
عاطفه: هر چند چی؟
بهزاد: شاید اگه یه جورهای دیگه بودیم بهتر بود.
عاطفه: مثلاً من یه زن سنتی تر بودم؟ چادری مثلاً؟ من که حجابم خوبه. اما من هیچ وقت مثل تو عاشق جنگ و جبهه نبودم. عشق جنگ نداشتم. یعنی نتونستم.
بهزاد: مگه من عاشق جنگ بودم؟ اما خونه ات نشستی، یه نره غولِ قمه به دستِ عربده کش از روی دیوار می پره توی خونه ات. جلوش وامیستی نمیذاری بیاد توی حریمت، توی حَرمت. به این میگن عشق جنگ؟
عاطفه: نه، اما من هیچ وقت نتونستم مثل تو باشم.
بهزاد: مگه خود من دقیقاً مثل اونا بودم.
عاطفه: مثل کی ها؟
بهزاد: مثل اون بچه ها، بسیجی های دبشِ دو آتشه.
عاطفه: نه نبودی، اول دوتیغه هم بودی تازه، اما دلت مجموعاً با اون بچه ها بود. اون طرف غش می کردی.
بهزاد: یه جورهایی آره. یه پام دنیا بود یه پام آخرت.
عاطفه: مارو هم تو برزخ گذاشتی و رفتی. من و علی رو. دعات می کردم خیلی. بعدش با سینۀ مجروح برگشتی. اون گاز خردل لعنتی!
بهزاد: عاطفه، من به این سینۀ به قول تو مجروح دیگه عادت کردم.
عاطفه: درد که عادت نمیشه.
بهزاد: میشه، اگه درد باشه.
عاطفه: تو اول ها اینجور نبودی آخه.
بهزاد: مگه قراره اول و آخر آدما همیشه یه جور باشه.
عاطفه: نه. اما روزی که اومدی خواستگاری، خیلی اینجوری نبودی.
بهزاد: تو خودت هم خیلی پیشرفت کردی. همیشه کنار من بودی. البته یه جورهایی سلیقۀ خودت رو هم داشتی.
عاطفه: آره. من هم خیلی عوض شدم، اما هیچ وقت به تو نرسیدم. نمونه اش هم این طلاها. یا مثلاً ...
بهزاد: همیشه فرصت هست. همین قدر که بهش فکر می کنی خیلی خوبه.
عاطفه: آره. یا من هیچ وقت اون جور که دلم میخواد نفهمیدم که آدم چطور میشه که داوطلب بشه بره رو مین. [آرام تر. شمرده و محزون، بغض آلود.] یا مثل خودت وسط معرکۀ بلا، گاز خردل رو[ دَم و بازدم بلند.] نفس بکشه.
بهزاد: [دلجویی می کند.] اگه حوصله کنی و گریه نکنی، عزیز دلم، برات میگم چه طوری این طوری میشه. [به سوی قفسه کتابخانه می رود.]
عاطفه: کجا میری؟
بهزاد: با زبون فارسی که قانع نمیشی. میخوام برات شعر بخونم.
عاطفه: یه شعر انگلیسی؟
بهزاد: آره. [به طرف قفسه کتابخانه می رود.]
عاطفه: توکه میونه ات با غربی ها خوب نیس.
بهزاد: حرف درست، از هر کی باشه خوبه. آها، اینجاس.[ورق می زند.]
عاطفه: حالا چی هست؟
بهزاد: وصف حال من و تو. عشقِ من و تو!
عاطفه: اووه، چه رمانتیک! یه به قول خودت بسیجیِ رمانتیک! حالا کی بودن ایشون؟
بهزاد: یکی مثل من، به نظرم، با احساسی مثل من نسبت به تو.
عاطفه: بخونش!
بهزاد: خب، عنوانش اینه: به لوکاستا. شعرش از ریچارد لاولاسه، شاعر قرن هفده انگلیسی.
عاطفه: حالا این لوکاستا کی بودن؟
بهزاد: ظاهراً همسر جوان شاعر. خب، اینجا میگه. ترجمه می کنم برات[شاعرانه. به آرامی.]
محبوبه ام، مگو که نامهربانم
مگو که از معبد امن آغوش و اندیشه های تو
به سوی جنگ و اسلحه، به اشتیاق پرواز می کنم.
آری، من اینک در پی دلداری دیگرم:
اولین دشمن در میانۀ میدان نبرد
و با ایمانی بس سترگ در آغوش می کشم شمشیر و اسب و سپرم را.
اما این گونه هوسبازی، زآنگونه است که تواَش نیز می ستایی:
عزیزم، اگر شرافت را بیش از تو عاشق نبودم
تو را نیز دل نمی دادم.
عاطفه: [تشویق می کند.] براوو، احسنت!
بهزاد: به من یا به شاعر؟
عاطفه: به هر دوتا تون! و این یعنی...
بهزاد: یعنی اینکه عشق بدون شرافت، معنا نداره.
عاطفه: و هر آدم باشرفی حتماً یه دردی داره، یه عشقی داره.
بهزاد: دقیقاً.
عاطفه: درد تو یکی دو تا نبوده بهزاد.