پروين: اما هر آدم بزرگي هم مي‌تونه ظالم باشه، استاد!

سعيد: بله، بله. مي‌تونه. در واقع بسياري از آدم هاي بزرگ هم ظالمن. اما بحث من در مورد عشق اتللوست. اتللو عاشق همسرش بود يا نبود، خانم ساعدي؟

پروين: بود استاد، بود.

سعيد: اما كشتش.

پروين: بله.

سعيد: چرا؟

پروين: چرا چي؟

 سعيد: چرا كشتش؟چرا كشتش؟

 پروين: نمي دونم. نمي دونم.

سعيد: جنون؟

پروين: شايد.

سعيد: عاشق‌ها مجنونن. آدم عاقل، عاشق نميشه. اما هر عاشقي هم معشوق خودش رو نمي كشه. [قدم مي زند.] به علاوه، احساس خفت بارِ خيانت رو هم فراموش نكنيد!

پروين: اما خيانتي در كار نبود، استاد! در ضمن همه‌اش تقصير اين پدر‌سوخته ياگوي هيچي ندار بود. حيف كه دستم بهش نمي رسه و گرنه ………

سعيد:[عادي. در آستانه خنده.] اصلاً پاك زده بودي سيم آخر! يادته پروين؟

پروين:[عادي.] چه جورم! كلاس از خنده منفجر شد.[ با هم مي‌خندند. پروين، اشك و         گونه‌هايش را با پشت دست پاك مي‌كند.] ميگم سعيد!

سعيد: جان دلم، بگو.

پروين: ميگم سعيد، آدم اگه گذشته‌اي نداشته باشه خيلي بده، ها.   

سعيد: خلاصه هر كسي‌گذشته‌اي داره. اما از اون مهم تر، آينده‌اس. آينده!

پروين: كه ما ازش بي‌خبريم.

سعيد: كاملاً.